#ارباب_تاریکی_پارت_55
_اولین بار بود که این طور می دیدیش. طبق معمول گند زدی حالا فکر می کنه تحفه ایه که محوش شدی.
دست از قدم زدن برداشتم و لحظه ای ایستادم و به زمین خیره شدم. تحفه نبود؟ کسی بود که بتواند آن موهای افشان را ببیند و نگاه بگیرد؟ اصلا مگر ممکن بود که ...
مشتی به دیوار کوبیدم که درد زیادی در انگشتانم پیچید و تا بازویم بالا رفت، داشتم عقلم را از دست می دادم!
دست از فکر کردن برداشتم و با قدم های سریع از اتاق خارج شدم. با امید اینکه به پریناز برنخورم سریع از راهرو عبور کردم و دو پله یکی پایین رفتم.
نشیمن کمی پایین تر از سطح سالن اصلی بود. از سه پلهی عرضی پایین رفتم و نگاهی به مبل های طوسی رنگ سلطنتی انداختم. جمعشان جمع بود و فقط جای من و پریناز خالی بود.
_بیا بشین این جا
صدای مهرداد هنوز خشن بود و باعث می شد دنبال بهانه باشم تا با او خلوت کنم توضیح بدهم، که بین من و پریناز چیزی نیست.
روبروی او روی مبل دو نفره نشستم همان موقع پریناز هم از راه رسید و با نگاهی به سالن فهمید که جایی به غیر از کنار من برای نشستنش نیست. چشم غره ای به من رفت، با اکراه طرف دیگر مبل نشست و سعی کرد این حرکت را طبیعی نشان بدهد. من عقلم را از دست داده بودم یا پریسا لبخند زد؟
مهرداد: آرش گفت پیشرفت زیادی داشتی.
حواسم به جمع برگشت و فهمیدم که لبخند پریسا، حقیقی یا خیالی دیگر محو شده است.
پا روی پا انداختم:
_ تا پیشرفت از نظر تو چی باشه! اگه منظورت چند تا ضربهی پا و دسته که قدرت چندانیم نداره بله من پیشرفت داشتم؛ اما فکر نمی کنم این تموم انتظارت از من باشه.
چهرهی مهرداد هنوز بی حالت بود. دست بی ته ریش پر و اصلاح نکرده اش کشید:
_فعلا توانایی برطرف کردن تموم انتظار من رو نداری فقط کافیه بتونی چند ثانیه از خودت دفاع کنی.
شانه بالا انداختم. مهرداد آرش را خطاب قرار داد:
_ نظر تورو شنیدم ولی با این حال باید خودم امتحان کنم.
آرش با سر تایید کرد و مهرداد که انگار منتظر این حرکت بود به حرف آمد:
_طبق اطلاعاتی که من از منابع خودم بدست آوردم، یک نفر سعی داره بهزادو متهم کنه به اینکه قتل های زنجیره ای انجام می ده! توی پرونده دکتر ملکی و سرهنگ آریا مدارک شباهت زیادی بهم دارن و البته منابعی که مدارک از اونا به دست اومدن.
مکثی کرد تا تاثیر صحبتش بر ما را ببیند، حدس می زدم همین چیزها را یک روز بشنوم!
_ از کالبد شکافی جنازه ها واز اثرات زخم تنها یک اشتراک پیدا کردم و اون شکل اثر زخمه. احتمالا براتون جالبه که بگم هر دو قتل با استفاده از کاتانا انجام شده.
نفس در سینهی همه به غیر از من حبس شد؛ کاتانا دیگر چه کوفتی بود؟
مهردا توضیح داد:
_ یه نوع شمشیره.
قبل از اینکه بتوانم چیزی بپرسم، صدای جیغ جیغوی پریسا بلند شد: _این امکان نداره اون چرا باید دخالت کنه؟
مهرداد منتظر همین سوال بود:
_اون دخالت نکرده شروع کنندهی قضیه خودش بوده! اگر خوب کنین می فهمین که زیادم دور از عقل نیست اما مهم اینه که چرا این کارو انجام داده و ذهن من فقط روی یک نفر کلید شده.
نگاهش با نگاه من قفل شد؛ ابروهایم بالا پرید و حیرت زده پرسیدم:
_من؟
_بله.
_چرا؟ نکنه دوباره به خاطر شباهتم به برادرم؟
romangram.com | @romangram_com