#ارباب_تاریکی_پارت_247


دستم را تکیه گاه کردم و بلند شدم. چند ثانیه به هم خیره نگاه کردیم. انگار که یک مرده مقابلم ایستاده بود!

به زور دهان باز کردم:

_اینجا چی کار می کنی؟

یقه ی پالتوی مشکی بلندش تا زیر گوشش بالا آمده بود و دست هایش در جیبش بود، مثل همیشه مقتدر اما غمگین و سوگوار!

صدایش سخت بود، مثل سنگ!

مهرداد به آرامی گفت:

_ برادرم این زیر خوابیده؛ من به غیر از اینجا کجا باید باشم؟

_زخمت چطوره؟ بهتر شدی که اومدی؟ رنگت پریده!

پوزخند سردی زد، سرد تر از هوای اطرافمان.

گفت:

_ دکترا می گن نباید زنده می موندم! اونا نمی دونند که من هفت تا جون دارم.

دهان باز کردم حرفی بزنم که صدایی از دور ما را خطاب قرار داد:

_ با این حساب فرصت زیادی نداری؟ تا الان باید پنج یا شش تاش رو مصرف کردی باشی!

امین در دو قدمی ما ایستاد. چتر مشکی رنگی روی سرش بود و کاپشن چرمی به تن داشت. از چهره اش نه غم پیدا بود نه حسی دیگر.

جلو تر آمد و گفت:

_ گفتی هفت تا جون داری، احتمالا فقط یه فرصت برات مونده باشه!

مهرداد با لحنی عجیب و بدون انعطاف گفت:

_نباید الان پیش گروه شکارچیای شب باشی؟ اونا فرمانده می خوان...

امین پوزخند زد و گفت:

_ همون گروهی که منحلش کردند؟

هر دو نفرمان با تعجب به او نگاه کردیم که تلخ خندید:

_ این قدر درگیر سوگواری بودید که از اطرافتون غافلید گروه منحل شده. همه رو دست گیر کردند، به غیر از من که دلیلش رو تو بهتر می دونی. انگار فقط منتظر مرگش بودند!

با یاداوری دوباره مرگ بهزاد، اشک هایم جاری شدند. امین رو به من گفت:

_ اگه همین طوری گریه کنی خیلی طول نمی کشه که کور بشی خانم پلیس. همین الان هم می خوان معلقت کنند، چه برسه به اینکه ناقص هم بشی!

بله! می خواستند معلقم کنند. بعد از تمام این اتفاقات یک چیزی هم به اداره ای که در راه خدمتش از جانم گذشته بود بدهکار شدم!

مهرداد با کلافگی گفت:

_الان چرا اینجایی؟ اون مردی که اون زیر خوابیده برادر خونی منه و عاشق سینه چاک این دختر! تو چیکاره ای؟

امین دوباره خشک خندید:

_مهرداد خان احساسات کورت کرده اما وقتشه که واقعیت رو ببینی!

لبخندش محو شد و گفت: برادرت یا هرکس دیگه ای که بود یه هدفی داشت که به خاطر اون جونش رو داد، بهزاد برای انتقام اون زندگیش رو از دست داد. وقتشه که این راه تموم بشه.


romangram.com | @romangram_com