#ارباب_تاریکی_پارت_246

آمدم جمله اش را اصلاح کنم و بگویم او برادرم است، که صدایم تنها به صورت ناله ی خفه ای از دهانم خارج شد و روی زمین افتادم.

معین انگار تازه به خودش آمد که سریع روی سرم زانو زد و گفت: _روانی چی کار کردی؟ خون ریزی داره! پرستار!

اما من بی توجه به عرق سردی که روی تنم نشسته بود به چراغ مهتابی بیمارستان خیره شدم. کم کم اطرافم شلوغ شد و افرادی جلوی نور را گرفتند، اما بین آن ها تنها یک نفر بود که توجهم را به خودش جلب کرد. رنگ مشکی پیراهنشش و چشمان قرمز شده اش مثل خاری نگاهم را خراش داد.

کنارم روی زمین زانو زد و رو به اطرافین چیزهایی گفت که متوجه نشدم. به سمت من خم شد و با نگرانی چیزی پرسید اما نفهمیدم چه گفت تا جوابش را بدهم، درد برای لحظه به اوج خودش رسید و حس کردم از ارتفاعی بلند سقوط می کنم. در لحظه ی آخر قبل از بیهوشیم، تنها زبانم جرخید که بعد از این همه سال او را به این لقب صدا کنم. با درد زمزمه کردم:

_ پدر!

ده روز بعد ...

پریناز

باران نم نم می بارید. صدای پاشنه های سه سانتی کفش های مشکی رنگم روی سنگ قبر ها، پژواکی عجیب و غم انگیز ایجاد می کرد.

آسمان این روزهای پاییز گرفته تر از همیشه بود. و حالا تیرگی آسمان قبرستان کم از گرفتگی قلب خودم نداشت.

با هر قدم که نزدیک تر می رفتم حس عجیبم عجیب تر می شد. چیزی درون قفسه ی سینه ام بالا و پایین می رفت و انگار روحم داشت از بدنم خارج می شد.

اگر یک هفته قبل مرگ خودم را به چشم ندیده بودم، محال بود که حالا بتوانم دوام بیاورم.

قدم هایم روی زمین کشیده می شد؛ قفسه ی سینه ام خس خس می کرد و حتی قطرات باران یخ زده هم نمی توانست التهابم را کم کند.

به محض اینکه دیدمش نفسم گرفت. سنگ قبر نداشت! نه هنوز که خاکش این قدر تازه بود..گ خاکی که ناجوان مردانه تن پر شکوه بهزاد را در بر گرفته بود!

بهزاد!

بغضم بی صدا ترکید و اشک روی گونه های یخ زده ام جاری شد.

آخرین برخورد من با او چه بود؟ دعوا؟ رد کردنش؟... شکستن قلبش؟

آه... قلبی که دیگر نمی تپید!

گام هایم سست تر از قبل شد. خنده هایش به یادم می آمد. چشم سبز وحشی و شرورش، هوش سرشارش، پزشک بودنش، گریه کردنش!

دستم را ناخوداگاه جلوی دهانم گذاشتم تا ناله ام بلند نشود! قفسه ی سینه ام می سوخت، درد می کرد جایی که قلبم باید می بود. قلب هزار بار شکسته ام!

کنار قبرش زانو زدم، انگار که باران همراه با اشک های من شدت گرفت.

میان گریه زبان باز کردم:

_ نامرد... رفتی، نموندی که بهت بگم دروغ گفتم؟ نموندی که عذرخواهی کنم؟ نموندی که شرمنده بشم؟ تو دیگه چرا رفتی؟ بی لیاقت، من جونم رو برات فدا کردم. چرا این قدر ساده تسلیم شدی؛ چرا، چرا بهزاد؟

حنجره ام از جیغی که کشیدم خراشیده شد و بلافاصله طعم خون را درون دهانم احساس کردم.

مشت های بی جانم را روی خاک خیس شده ی قبرش با سنگ دلی کوبیدم.

درمانده و بی کس، ناتوان از بلعیدن ذره ای اکسیژن هق زدم: _چرا بهزاد؟ ناامیدم کردی پسر! از مرگ شاهین گذشتم، نامرد آخه چطور کنار بیام؟ همیشه کارای سخت برای منه؟ چی می شد که اگه من الان مرده بودم؟ هان؟ چی می شد؟

با بی حالی خودم را روی قبرش انداختم و سرم را روی خاک خیس خورده گذاشتم. بوی این خاک به هیچ عنوان با عطر تنش قابل قیاس نبود!

فقط یک بار نزدیکم شد. چه بلایی سرم آورد که تمام مدت بودن با شاهین احساسش نکردم؟

مدتی گذشت، من همان جا روی خاک خوابیده بودم و منتظر بودم که شاید خدا دلش به رحم بیاید جانم را بگیرد.

باران آرام شده بود. از دور صدای کفش های مردانه ای را شنیدم، یکی از صدا گنگ بود و دیگری محکم. اول فکر کردم دو نفر هستند اما بعد فهمیدم یک نفر است که روی یکی از پاهایش می لنگد.

به محض اینکه سیاهی کفش های مردانه اش در دیدم قرار گرفت، چشم های پف کرده ام را بیشتر باز کردم و دیدم که کفش ها مقابل من توقف کرده اند.

به آرامی بلند شدم و نشستم. با تعجب و غم به صورت گرفته اش نگاه کردم. رمگ پوستش به سفیدی می زد انگار که خونی در رگ هایش نبود!

romangram.com | @romangram_com