#ارباب_تاریکی_پارت_243
بهزاد! اسم خوش آوایی داشت. هم آرام بخش بود هم مضطرب کننده! پارادوکس عجیبی که همزمان که قلبم را تپش می انداخت، روح سرگشم را آرام می کرد.
شنلم را از تنم درآوردم و روی دست تا کردم، به سمت اتاقم رفتم و گفتم:
_نه بابا! بهزاد چرا؟ حواسم پرت چیز دیگه شد. راستی بابا کجاست؟ از پرهام چه خبر؟
در اتاقم را باز کردم و وارد شدم که مادرم پشت سرم آمد:
_بابات رفته سرکار، پرهامم دانشگاهه.
با سر تایید کردم و درحالی که دکمه های مانتویم را باز می کردم چشمم به حلقه ی ساده اما شیکی که در انگشت دست چپم بود افتاد. قلب بهزاد را همین حلقه به درد آورد و به قول خودش همین حلقه باعث برداشت اشتباهش شده بود اما... اما بهزاد که اشتباه برداشت نکرده بود.
بی رمق لباس های خانگیم را پوشیدم، شاهین؟ این تاوان پس فرستادن عشق او بود؟ من که دوستش داشتم. صدایی از اعماق قلبم می گفت که او از من ناراضی نیست اما...
با بلند شدن صدای پریسا حواسم به در اتاق جمع شد:
_مامان، این کنترل تلویزیون کجاست؟
از شنیدن صدای سراسیمه اش تعجب کردم اما این طبیعی بود که او هر چند وقت یک بار برای برنامه یا خبری ذوق کند!
مادرم که نفهمیدم کی از اتاق رفته بود با صدای بلندی گفت:
_نمی دونم عزیزم، همون جاست. بگرد پیداش می کنی.
بلند شدم و شنل تا شده را داخل پایینی ترین کشوی کمد دیواری گذاشتم و همان جا روی زمین نشستم. نمی دانستم درست است یا نه اما... اما در یک لحظه تصمیم گرفتم حلقه را از دستم در آوردم و برای بار دیگری نگاهش کردم. این حلقه یک روز چه معناهایی برایم نداشت اما حالا...
_پریناز!
با شنیدن صدای جیغ پریسا حلقه از دستم، روی شنل افتاد و سریع از جا پریدم:
_ چی شده؟
دوباره جیغ کشید:
_ سریع بیا.
کشو را بستم و با قدم های بلند عرض اتاق را طی کردم و بیرون رفتم. وارد نشیمن شدم که دیدم پریسا وسط سالن ایستاده و کنترل به دست خیره به تلویزیونی است که صدایش گوش فلک را کر می کند.
دو قدم جلو رفتم و پرسیدم:
_چی شده توهم که...
با دیدن تصویری که تلویزیون نشان می داد خشکم زد!
خبرنگاری که داشت گزارش می داد گفت:
_ بنا بر آخرین بررسی هایی نیروهای امنیتی و مراجع رسمی انجام داده اند، اقدام به ترور نامبرده بهزاد نامدار، یک اقدام تروریستی بوده است اما هنوز اطلاعاتی مبنی بر هویت سوژه ی اصلی این حادثه وجود ندارد! پلیس و نیروهای امنیتی با خبرنگاران و مراجع اطلاع رسانی کمال همکاری را داشتند با این حال از نشر اطلاعات هویتی سرنشین دیگر خودرو، پرهیز کرده اند و اعتقاد دارند که این افشاگری منحربه برهم خوردن توازن امنیتی می شود. هنوز خبری از وضعیت جسمانی دو سرنشین خودرو به دست ما نرسیده با این حال به دلیل شلیک های ممتد و انفجار بخشی از خودرو احتمال آسیب دیدگی شدید وجود دارد.
سخنگوی روابط عمومی پلیس اظهار داشته که قاتل سریالی، دکتر بهزاد نامدار اکنون در اختیار پلیس است و دیگر جای نگرانی نیست.
دیگر نمی شنیدم.
انگار کر شده بودم! صدای خبر نگار کم کم محو شد تا اینکه سوت ممتدی جای کلمات معنی دار را گرفت. با حالتی گنگ به پریسا که در بین گریه و ترس به سمتم می آمد و کلمات را هجی می کرد نگاه کردم اما نفهمیدم چه می گوید. تنفسم مختل شد و احساس کردم که زانوهایم در حال شل شدن هستند؛ برای لحظه ای جلو چشم هایم سیاه شد و تعادلم را از دست دادم که دست های محکمی تکیه گاهم شدند و مرا نگه داشتند.
حلقه ی دست دور کمرم تنگ تر شد و صدای آرامش بخشش را از پشت سوت بلند شنیدم.
بابا: پرینازم، آروم باش دخترم.
چشم هایم را باز کردم و در حالی که سعی می کردم ضعفم را پنهان کنم نگاهش کردم:
romangram.com | @romangram_com