#ارباب_تاریکی_پارت_242
قبل از این که او خبری از وضعیتش بدهد ماشین از جا کنده شد که لاستیک هایش روی آسفال کشیده شدند و با پیچاندن فرمان وارد کمر بندی اصلی شدم.
سرعت موتور هم همزمان ما، زیاد شد و دور گرفت. بهزاد متحیر پرسید:
_ دنبالمونند؟
سریع جواب دادم:
_ آره هست، اون موبایل رو بردار و با شماره ای که به اسم« ساغی » تماس بگیر.
شتاب زده اما با دقت موبایل را برداشت و چون موبایل رمز نداشت سریع وارد لیست مخاطبین شد و شماره را پیدا کرد. در تمام این لحظات حواس من به فاصله ی موتور بود، که با هربار بیشتر شدن سرعت من به ما نزدیک تر می شد و این اصلا خبر بودی نبود.
بهزاد ناگهانی گفت:
_الو؟ ساغی خانم؟
یک لحظه با تعجب نگاهش کردم اما سریع به موقعیت فعلی برگشتم مثلا الان تحت تعقیب بودیم و او فرمانده ی عملیات را ساغی خانم خطاب کرد؟ چرا فکر کرده بود چون اسمش ساغی بود حتما زن است؟
با تعجب گفت:
_ ببخشید؛ ام... مثل اینکه اشتباه گرفتم.
از بین فک قفل شده ام گفتم: اشتباه نگرفتی مردک!
متعجب نگاهم کرد و لب زد: آخه این مرده، ساغی مگه زن نیست؟
نمی دانستم بخندم یا محکم سرم را به شیشه ماشین بکوبم! در این وضعیت او خودش را به گیجی می زد یا واقعا گیج بود؟
موبایل را از دستش کشیدم و با یک دست فرمان را کنترل کردم: _قربان کد بیست و سه صفر نه هستم، دو نفر موتور سوار در حال تعقیب ما هستند و سوژه اصلی الان همراه منه؛ چه دستوری می دید؟
سرهنگ با آرامش جواب داد: _موقعیت اطرافت چیه؟
نگاهی به سمت بهزاد انداختم اما همین که خواستم چشم از او بگیرم، موتور سیکلت مشکی دیگری را دیدم که از سمت او به ماشین نزدیک می شد.
تنها یک لحظه طول کشید تا موتور سوار بتواند اسلحه اش را از پشت کمرش بیرون بکشد و من فقط همین مقدار وقت داشتم تا بهزاد را متوجه موقعیتمان کنم.
با بلند ترین صدای ممکن فریاد کشیدم:
_ سرت رو بیار پایین.
اما جمله ام با بلند شدن صدای اولین شلیک و خورد شدن شیشه نصفه ماند.
پریناز
مادرم را سفت در آغوش گرفتم و عطر تنش را تا انتهایی ترین نقطه ی ریه ام پایین دادم. آرامشی که از در آغوش گرفتن او به دست می آوردم، نزدیک هیچ شخص دیگری نداشتم.
خیلی آرام از هم جدا شدیم و او با چشم های مهربان و نگرانش به من خیره شد:
_این دو روز، دلم هزار راه رفت! همش فکر می کردم اگه اتفاقی برات بیفته چی کار کنم؟ ببینم زخمات که بهترند؟
در حالی که متفکر به فرش خیره شده بودم، با سر تایید کردم. مادرم از روی رضایت لبخندی زد:
_ این پسره یه چیزایی بارش هستا! دست تنها و با کم ترین امکانات نجاتت داد. البته همه اش هم مسئولیت پذیری و این جور چیزا نیست!
زیر چشمی نگاهش کردم که دیدم با لبخند مشکوکی نگاهم می کند. دیگر چه فرقی داشت که او چرا جانم را نجات داده؟ چه فرقی داشت وقتی که من دلش را شکسته بودم؟ از وقتی که از لاویج بیرون آمدیم دائما رفتار هایش را مرور می کردم. در نهایت به این نتیجه رسیدم که آخرین برخوردش دقیقا مثل اولین دیدارمان شده است، چشم هایش دقیقا به همان یخ زدگی و ترسناکی بود.
این مرد همزمان که نگاهی وحشی و پر خشم داشت اما معصومیت رقیقی هم داشت، که همیشه در انتهایی ترین قسمت چشم هایش وجود داشت.
با تکان خوردن چیزی مقابل صورتم حواسم به مادرم جمع د که با چشم های ریز شده صورتم را می کاوید:
_ ببینم تو چرا رفتی توی هپروت؟ نکنه داشتی به بهزاد فکر می کردی؟
romangram.com | @romangram_com