#ارباب_تاریکی_پارت_215
_ البته جای تعجب نداره! همه چیز همیشه به تو بستگی داره، حتی اگه الان بهم بگن تو بودی که به پریناز شلیک کردی من باور می کنم می دونی چرا؟ چون تو یه...
دهانم از تعجب باز ماند و نگاهم بین آن دو نفر چرخید؛ انگار بمبی در سرم منفجر شد و ترکش هایش کل تنم را زخم کرد. سرم با شدت نبض می زد و کل تنم طوری داغ بود که انگار در کوره ای آتش می سوخت.
رایان گفته بود که او خیلی ماهر بوده، گفته بود که او نمی خواسته صدمه ای به رایان بزند و باز هم گفته بود که سبک مبارزه اش حرفه ای بوده و ... سبکش مشابه به من! و این دقیقا همان چیزی بود که امین هم گفته بود.
امیر علی با نگرانی گفت:
_ بهزاد.
قبل از اینکه بتواند حرفش را تمام کند دستم را پشت کمرم بردم و اسلحه ای که از ماشین مهرداد کش رفته بودم را بیرون کشیدم و ...
لحظه ای بعد من و مهردادی بودیم که روی هم اسلحه کشیده بودیم و قصد کشتن هم دیگر را داشتیم.
با غیظ و لرزش بیان کردم:
_ تو بودی مگه نه؟ تو بهش شلیک کردی، می خواستی... لعنت بهت می خواستی من رو بکشی؟
امیر علی با نگرانی مداخله کرد اما نگاه من محو صورت بی احساس برادرم بود.
امیرعلی: آروم باشید، با جفتتونم!
پیشانی و گوش هایم تیر می کشید و نفسم به سختی بیرون می آمد: _پس چرا نزدی؟ می تونستی که! اصلا چرا می خواستی بکشیم؟ چرا؟
جوابی نداد که عقب کشیدم و اسلحه را به سمت امیر علی گرفتم که متعجب نگاهم کرد، دست های لرزانم را تکان دادم و با انزجار گفتم:
_حرف بزن مهرداد حرف بزن وگرنه باباجونت رو می فرستم اون دنیا.
مهرداد قدم جلو آمد که من عقب رفتم، صدایش خشک بود:
_بچه بازی رو بذار کنار، برات توضیح می دم.
خندیدم، عصبی و بی دلیل:
_ آخه چی رو توضیح می دی ها؟ غیر از اینه که قصدت همین بوده؟ غیر از اینه که ازم متنفری؟ غیر از اینه که زنده بودنم عذاب می ده؟
هجوم مایع تلخی به دهانم را احساس کردم که سمت چپ قفسه ی سینه ام با شدت تیر کشید، یک لحظه نفسم رفت و بدنم سست شد که ناخواگاه کمرم خم شد.
هر دو نفرشان اسمم را صدا زدند و جلو آمدند، نفهمیدم یک لحظه چه شد که لوله ی اسلحه را بالا آوردم و به شقیقه ام فشار دادم:
_ جلو نیاین جلو نیاین.
هر دو نفرشان ایستادند و مهرداد با آرامش زمزمه کرد:
_ باشه بهزاد آروم باش، حالت الان خوب نیست!
قلبم دوباره تیر کشید که یک دستم را روی سینه ام مشت شد و پیراهنم را به چنگ گرفت:
_چرا؟ چرا اومدید دنبالم؟
امیر علی با نگرانی جلو آمد که دوباره فریاد کشیدم:
_به خدا قسم یک قدم دیگه بیای جلو، همه ی تلاشات رو نابود می کنم. من نباشم کی قراره بشه عروسک خیمه شب بازیت؟ ها؟
جمله ی آخرم را بلند تر از بقیه گفتم که همان لحظه در اتاق باز شد و باعث شد اهم به آن سمت کشیده شود.
پریناز با حیرت در استانه ی در ایستاده بود ودهانش باز مانده بود متعجب گفت:
_بهزاد!
romangram.com | @romangram_com