#ارباب_تاریکی_پارت_214
غمی در دلم نشست که علتش را نمی دانستم. تنها توانستم نگاه خیره ام را از او بگیرم و در حالی که به سمت راه پله ی چوبی می رفتم بگویم:
_ باید حرف بزنیم.
و بعد انگار که باید از او و بقیه فرار می کردم پله ها را دوتا یکی بالا دویدم و همین که پایم به سالن طبقه ی دوم رسید در اولین اتاق را باز کردم و وارد شدم. با قدم های شتاب زده ام اتاقی که حتی دکورش را درست ندیده بودم، متر می کردم و بین موهای آشفته ام پنجه می کشیدم و همزمان که سعی می کردم خودم را آرام کنم، دست راستم را روی سینه ی زخمی و پانسمان شده ام فشار می دادم تا کمی از شدت تپش های بی دلیل قلبم کاسته شود.
با شنیدن صدای بسته شدن در اتاق، از حرکت ایستادم و دستی به پیشانی عرق کرده ام کشیدم اضطرابم از چه بود؟
صدای ملایم و آرامش را شنیدم: _بهزاد؟
در حالی که دوست داشتم باز هم اسمم را تکرار کند، با تلخی به سمتش برگشتم و طعنه زدم:
_اسم منم بلدی؟ بعد از این همه سال باید یادت می رفت!
گره ای بین ابروانش نشست و کمی جدی شد:
_ تو از هیچی خبر نداری.
هیستریک خندیدم و مقابلش ایستادم:
_ خبر ندارم؟ چی رو باید بدونم؟ به اندازه کافی روزهای طلایی عمرم که توی اون یتیم خونه ی پست و عذاب آور، گذشته رو یادمه.
سرش را به طرفین تکان داد و با آرامش گفت:
_حق داری عصبی باشی اما باید برات توضیح بدم.
فریاد کشیدم:
_توضیح بدی؟ چی رو توضیح بدی؟ چه طور تونستی ولم کنی؟ چه طور تونستی من رو برای تبدیل شدن به آشغال آموزش بدی؟
صدایم تحلیل رفت و با عجز گفتم: _چه طور تونستی باهام این کار رو بکنی؟ از اول من و شاهین رو برای همین زجر کشیدن تربیت کردی.
سعی کرد موجه به نظر برسد اما در نظر من او فقط یک گناهکار بود: _من متوجه اشتباهم شدم، تو خبر نداری بعد از به دنیا اومدن شما من واقعا دوستتون داشتم.
تقریبا عربده کشیدم:
_دوستمون داشتی؟ آره؟
دوستمون داشتی که من رو شونزده سال ول کردی و رفتی؟ اصلا دنبالم گشتی؟ لامصب تو حرف از علاقه می زنی و حتی همین حالا هم دنبال عذاب دادن منی؟ مادرم رو توی درد و بدبختیش ول کردی و حالا دنبال اینی که برام عذاب وجدان درست کنی؟
اخمش غلیظ تر شد و با تعجب گفت:
_عذاب وجدان؟
من که از او فاصله گرفته بودم و دوباره با کلافگی موهایم را می کندم، با خشم به سمتش برگشتم و فریاد زدم:
_ آره عذاب!
در اتاق با شتاب باز شد و قامت بلند مهرداد که بر چهره اخم داشت نمایان شد. بی توجه به او دوباره به امیرعلی زل زدم و ادامه دادم.
_برخلاف تو و این پسر بی عاطفه ات، من یه چیزایی از احساس و وابستگی سرم می شه! می دونی اون روز من اشتباه شلیک نمی کردم و کشته بودمت، هیچ وقت نمی تونستم خودم رو ببخشم؟ این رو می فهمی؟
از گوشه ی چشم دیدم که مهرداد در چوبی را محکم بهم کوبید و جلو آمد:
_قرار نبود تو بهش شلیک کنی!
با چشم هایی که از حدقه داشت بیرون می زد و مغزی که از شدت فشار داشت منفجر می شد به سمتش برگشتم و گفتم:
_قرار نبود؟ یعنی اینم نقشه ی تو بود؟ بازم تو؟
خواست جواب بدهد که عقب کشیدم و دوباره عصبی خندیدم و دستی به پیشانیم که نبض می زد کشیدم:
romangram.com | @romangram_com