#ارباب_تاریکی_پارت_204

طبق معمول دهانم بی موقع باز شد و زبانم هرز چرخید:

_ بهتر!

برای لحظه ای همه ی دست ها از حرکت ایستاد و چند جفت چشم به من خیره شدند؛ سرم را پایین انداختم و با شرمساری گفتم: _معذرت می خوام.

بعد از چند لحظه سکوت بالاخره مهرداد به حرف آمد:

_ بخور.

نگاهی به صورتش انداختم که قاشق دیگری از برنجش خورد:

_تا سال ده، از این چیزا گیرت نمیاد شاید خودت یادت رفته اما من یادمه که عاشق این غذا بودی به خصوص وقتی که...

با صدای گرفته ای که بغض سنگینم باعثش بود گفتم:

_بسه پسر.

در سکوت به هم دیگر خیره شد، انگار خودش فهمید که با این حرف هایش دارد داغ دلم را تازه می کند.

با باز شدن ناگهانی در همه به سمت ورودی چرخیدیم که رایان سراسیمه و پشت سرش آرش با ترس وارد شد.

مهرداد اخم کرد:

_چی شده؟

آرش با هیجان گفت:

_باید بریم لاویج، چند نفر از مهمونا رسیدند و باهم درگیر شدند.

_خب چی شده؟

مستقیم نگاهم کرد و گفت:

_توی لاویج داره بینشون جنگ می شه یک نفر بینشون هست که دعوا سر اونه.

پریسا سریع پرسید:

_ کی؟

رایان با اطمینان جوابب داد:

_نامدار بزرگ پدرتون!

فکم کف سفره افتاد!

پدر ما؟ همان پدر افسانه ای؟ اون اینجا چه می کرد؟ اصلا چه ربطی به این مراسم داشت؟

هزار سوال مختلف در ذهنم نقش بست و در نهایت همه اش با خیره شدن به مهرداد پاسخ پیدا کرد.

قبل از اینکه چیزی بپرسم سریع گفت:

_ می خواستم برات توضیح بدم.

پوزخندی زدم و بی توجه به بقیه از سر سفره بلند شدم؛ از بالا نگاهی به مهرداد انداختم و گفتم:

_ مطمئنی می خواستی؟ شاید طبق معمول فکر کردی نیازی نیست بدونم یا بدونم هم فرقی نداره، ها؟

با اخم بلند شد و سینه به سینه ام ایستاد برایم تعجب آور بود که چه طور با این همه شیرین کاریش هنوز می تواند حق به جانب باشد!

مهرداد: من کاری که درست بوده روانجام دادم فقط...

romangram.com | @romangram_com