#ارباب_تاریکی_پارت_203
_توی تمام این مدت بهت گفتند که شاهین پیدات کرده اما هیچ وقت نگفتند چطور، مگه نه؟
با چشم های ریز شده و متفکر نگاهش کردم ربط این پسر به این موضوع چه بود؟
_خب؟ که چی؟
بینیش را با انزجار چین انداخت: _من اون کسی بودم که تورو پیدا کردم که ای کاش مچم قطع شده بود و کنجکاو نمی شدم! در این صورت هم تو الان سر زندگیت بودی هم من به بدبختیم می رسیدم.
چرا در لفافه حرف می زد؟ اصلا نمی فهمیدم منظورش چیست و او چه ربطی به این موضوع دارد اما تا خواستم حرفی بزنم، صدای هشدار دهنده ی مهرداد بلند شد
مهرداد: شما دو نفر یه کم همت کنید، کسی وظیفه نداره جلوی دستتون کار کنه ها.
هر دو نفرمان با تعجب به سمت مهرداد که دو دیس برنج در دست داشت برگشتیم؛ نمی دانستم او هم بلد است چنین حرف هایی بزند! کل معاشرت ما دو نفر به نقشه کشیدن برای زنده ماندن من ختم می شد البته اگر افشا گری هایش را در نظر نگیریم.
پرهام غر غری کرد اما سر پایین انداخت و بعد از گذاشتن سبزی ها در سمت دیگر سفره نشست و بغ کرد، همه فقط برای من حاضر جواب بودند؟
شانه بالا انداختم و هم قدم با مهرداد به سمت آشپزخانه ای رفتیم که اولین بار بود می دیدمش.
مهرداد: چی می گفتید؟
کمی از او که نزدیک شده بود فاصله گرفتم و با غیظ گفتم:
_ از هویت و اطلاعات فوق محرمانه ی تو حرف نمی زدیم، پس لازم نیست بگم.
زیر چشمی نگاهش کردم که دیدم برای لحظه ای رنگ چهره ای به سرخی گرایید و با اخم غلیظی نگاهم کرد اما خیلی زود دوباره عادی و مثل همیشه بی احساس شد چرا این مرد اصرار داشت وانمود کند که فاقد احساس است؟
بر خلاف نمای ورودی آشپزخانه، فضای خیلی بزرگی داشت، فضای خیلی بزرگی که مملوء از زندگی بود بله زندگی! چیزی که من خیلی وقت بود فراموشش کرده بودم. پریسا در حال درست کردن سالاد کاهو بود و مدام به رسولی که فقط اخمش سهم من بود، تذکر می داد که به گوجه فرنگی ها ناخونک نزند با این حال خودش زیر سیبیلی چند مورد را رد می کرد و کمی برای پدرش کنار می گذشت. مادر پریسا با مهارت کامل یک زن ایرانی به قابلمه های روی گاز نظارت می کرد و به شوهرش و پریسا دستور می داد که چه بکنند بخار برنجی که دم کنی اش تازه برداشته شده بود، کل آشپزخانه را گرفت و عطر دلنشین برنج ایرانی به مشامم رسید.
خیلی زود مهرداد هم به جمع آن ها اضافه شد و با خودشیرینی تمام مشغول تعریف از غذاها شد، مثل پروانه دور مادر این خانواده می گشت و هر چه که می خواست به دستش می داد؛ چه کسی می توانست ذوقی که در چشم های همیشه شیشه ای و بی احساس مهرداد نشسته بود را انکار کند؟
لحظه ای دلم برای خودمان سوخت؛ برای تنهاییمان، برای بی کس بودنمان!
مهرداد پول داشت خیلی زیاد آن قدر که توانسته بود قطعه ای جنگل را سهم خودش کند و ویلا بسازد و من چه؟ در این اجتماع موقعیت خیلی خوبی داشتم، پزشک متخصصی که در کارش تک نبود اما از پس زندگی بخور و نمیرش بر می آمد.
هر دوی ما چیزهایی را داشتیم که آرزوی خیلی ها بود با این حال حالا که فکر می کردم هیچ وقت هیچ چیز نداشتیم چه در آن خاطرات نصفه و تاریک کودکی، چه در این سیزده چهارده سالی که یادم می آمد. آرزو به دل مانده بودم کهه یک روزی به خانه ای پا بگذارم که خانواده ام در آن چشم به راهم باشند و بابت دیر کردنم سوال پیچم کنند و پدرم با اخم مردانه ای که احتمالا از آن حساب می بردم، به من بگوید که دیگر این کار را تکرار نکنم و مادرم با مهربانی بشقابی از پلوی ایرانیش را جلوی بگذارد تا عطرش را به مشام بکشم. خیال باطل!
کودکی و نوجوانی و حالا جوانیم با این آرزو گذشت. آرزویی که به آن نرسیدم! بغض سنگینی گلویم را می فشرد و بیشتر از همه، از پدرم دلگیر بودم؛ ارزشش را داشت؟ تباه کردن زندگی پسرانش واقعا به اندازه ی یک انتقام پوچ ارزش داشت؟
بدون حرف و دست از پا دراز تر، از آشپزخانه بیرون زدم و دوباره سر سفره نشستم من الان رییس صدها مرد بودم که هرکدامشان در کارشان تک بودند اما چنته ام از قدرت خالی بود، چون در نهایت هرجا که می رفتم تنها بودم بله انگار سهم من از این دنیا تنهایی بود!
نفهمیدم کی بشقاب غذا جلویم قرار گرفت و کی همه مشغول به خوردن شدند؛ من فقط به پارچ دوغ وسط سفره خیره بودم.
ضربه ای به شانه ام خورد که رشته ی افکارم را پاره کرد و باعث شد با گیجی به اطراف نگاه کنم.
مادر پریناز با مهربانی لبخندی زد و پرسید:
_پسرم غذا مشکلی داره؟ یا ماهی دوست نداری؟
پسرم؟ او مرا پسر خودش می دانست؟ حداقل این مادر غیر همخون از من انتقام گرفتن از پدرم را نمی خواست!
سعی کردم خاطره ی وقتی که همسر دکتر عارف مشابه این سوال را از من پرسید، از سرم بیرون کنم. علاوه بر اینکه خودم خانواده نداشتم به هرخانه ای که می رفتم زندگیشان را نابود می کردم.
لب هایم را روی هم فشار دادم و بغضم را فرو خوردم:
_ نه، نه خوش مزه است.
صدای خنده ی ریز پریسا توجهم را جلب کرد:
_بهزاد جان چرا هول می شی داداش؟ تو که هنوز نخوردی! چطور می گی خوش مزه است؟ شاید سم ریخته باشیم توش، شاید خواستیم بکشیمت.
romangram.com | @romangram_com