#ارباب_تاریکی_پارت_194
با هر دو دست محکم فرمان را چسبیده بودم و سیخ شده سر جایم نشسته بودم، کل تنم لرزش خفیفی داشت که نمی دانم از چه بود و باز هم تمام مشکلات به بی خبری من مربوط می شد! بی خبری که شامل حال آن عابر بیچاره هم می شد ... همه اش تقصیر من بود! فقط من!
با چند ضربه که به شیشه ی کنارم خورد از جا پریدم و با تاخیر و تردید به سمتش برگشتم؛ مرد میان سالی مرتب با دست اشاره می کرد که شیشه را پایین بدهم. دستان یخ زده و صد کیلوییم را حرکت دادم و به شیشه را پایین زدم.
مرد بلافاصله شروع به صحبت کرد:
_مرد حسابی چی کار می کنی؟ این جارو با پیست اشتباه گرفتی؟
زبانم سنگین بود و قاصر از پرسش اما دهان خشکیده ام را باز کردم: _اون... مرده؟
قلبم با هر تپش عاجزانه تمنای نفس کشیدن او را داشت، نفس کشیدن مردی که حتی نمی شناختمش و درست ندیده بودمش!
مرد با کلافگی گفت:
_نخیر بعد از اینکه امواتت رو قرین رحمت کرد راهش رو کشید و رفت تو چرا با این وضع زخم و زیلیت پشت فرمون نشستی آخه پسر جون؟ جون مردم هیچی، حال خودتم برات مهم نیست؟ اصلا تو...
اما من ادامه ی حرففش را نشنیدم و فقط روی یک چیز تمرکز کردم.
« جون مردم هیچی، حال خودتم برات مهم نیست؟ »
جان مردم مهم نبود؟ مهم نبود و من برای مرگ یک غریبه کل تنم عرق کرده بود؟ اصلا جان مردم کجای زندگی من بود و خودم کجا؟ خودم جایی داشتم؟ و مردم.
ناگهان مثل وقتی که بعد از چند دقیقه انگشتت را از گوشت بیرون بکشی همه چیز برایم واضح شد نگاهم مستقیم روی دست خونیم ثابت ماند، من اینجا چه می کردم؟ با یک دست خونی و زخمی که دردش حالا در تنم می پیچید، من اینجا چه می کردم؟
مرد: هی آقا تو...
قبل از اینکه بتواند جمله اش را تمام کند شیشه را بالا دادم و پدال گاز را زیر پایم فشردم و دوباره به راه افتادم.
علاوه بر درد شدید دستم که به بینیم چین انداخته بود موقعیتم برایم واضح شده بود و از خودم تعجب می کردم!
چه طور این کار را کردم؟ از شکستن ادکلن های پریسا تا دزدیدن ماشین مهرداد و فرار از چیزی که نمی دانم چه بود، من آدمی بودم که سعی می کردم همیشه خودم را کنترل کنم و حالا چه کرده بودم؟ به غیر از اینکه بار دیگر ترسو و بزدل به نظر بیایم هیچ کاری نکرده بودم!
با شنیدن صدای زنگی سرم را به کنار چرخاندم که صندلی و موبایلی که رویش داشت همزمان با هم چرخیدند؛ جلوی چشم هایم برای لحظه سیاه شد و سرم گیج رفت صدای بوق ممتدی را شنیدم و فرمان را چرخاندم و با دید محی که داشتم کنار پارک کردم.
افت فشار بر اثر خون ریزی!
کاملا طبیعی بود و باید انتظارش را می داشتم، با دست سالمم موبایل را برداشتم و نگاهی به اسم شماره انداختم
« پریناز خونه»
این موبایل چه کسی بود؟ برای حماقت خودم سری تکان دادم که سر گیجه ام بیشتر شد؛ داخل ماشین مهرداد موبایل چه کسی به غیر از خودش جا می ماند؟
موبایل را روی صندلیی پرت کردم و در جعبه ی عقب را زدم و پیاده شدم، خودم را به بدنه ی ماشین تکیه دادم و کشان کشان به سمت جعبه ی عقب رفتم و جعبه ی کمک های اولیه را بیرون آوردم دوباره با زحمت داخل ماشین برگشتم و شروع به بازرسی زخم کردم.
دیدم تار بود و تمرکزی نداشتم تا دقیق ببینم اما وقتی هم برای بررسی دقیق نداشتم، برای همین با این این استدلال که شیشه خورده ای وجود ندارد بتادین و باند را بیرون آوردم و شروع به پانسمان کردم. فعلا که تنها مزیت پزشک بودن من همین شده بود.
پانسمان که تمام شد با بی حالی چشم هایم را بستم و سرم را به صندلی تکیه دادم؛ خوابیدن احمقانه بود اما من هم خسته بودم.
با بی حالی خودم را جلو کشیدم و به دنبال خوراکی پوچکی داشبرد ماشین را زیر و رو کردم و یک بسته شکلات تخته ای بیرون کشیدم و شروع به خوردن کردم. انگار مهرداد می دانست که ممکن است چنین شرایطی برای خودش یا بقیه پیش بیاید، مهرداد همه چیز را می دانست و من نه!
کم کم حالم جا آمد و سر گیجه ام از بین رفت اما صدای زنگ موبایل روی اعصابم بود.
بدون اینکه چشم هایم را باز کنم موبایل را برداشتم و اتصال زدم: _بله؟
صدای گریان پریسا با حیرت گفت: _وای بهزاد!
اما قبل از اینکه بتواند ادامه دهد صدای کلفت و خشمگین مهرداد در گوشم پیچید:
_بهزاد کدوم گوری هستی؟
خسته بودم:
romangram.com | @romangram_com