#ارباب_تاریکی_پارت_193


بدون اینکه به او توجه کنم با چشم های نم ناکم اطراف اتاق را گشتم و سریع به سمت نامه ی مچاله شده رفتم و برداشتمش و با بیشترین سرعتی که می توانستم از اتاق بیرون رفتم.

صدای جیغ های نگران پریسا را می شنیدم اما توجه نکردم؛ مادر پریسا با حیرت به سمتم آمد اما قبل از اینکه او به من برسد کنار کشیدم و از سمت دیگری رفتم که مهرداد و رسول توجهشان به من جلب شد.

مهرداد با تعجب گفت:

_بهزاد چی کار کردی؟

جلویش ایستادم:

_سوییچ ماشینت.

نگاهی به دستم انداخت و با حیرت ادامه داد:

_ دستت چی شده؟

تقریبا عربده کشیدم:

_سوییچ ماشینت!

مستقیم نگاهم کرد:

_ تا نفهمم چی شده و برای چی می خوای بهت...

با صدای بلندی گفتم به درک و بی توجه به آن ها به سمت در خروجی رفتم، صدای حرکت مهرداد را پشت سرم شنیدم و شروع به دویدن کردم. از اتاق بیرون زدم و پله ها را دوتا یکی پایین رفتم و با یک نگاه متوجه شدم که در حیاط باز است و دویست و شش مشکی مهرداد نزدیک به در پارک شده. نگاهی به پشت سرم انداختم و خیلی سریع به سمت ماشین دویدم که مهرداد تازه از خانه بیرون آمد. دست گیره را کشیدم اما قفل بود.

نگاهی به مهرداد انداختم و دستم را بالا بردم، که فریاد زد:

_نه بهزاد!

اما مشت من خیلی سریع تر از صدای او روی شیشه فرود آمد و زخمی تر از قبل شد، در را باز کردم و سریع سوار شدم و داشبرد را باز کردم و سوییچ زاپاسش را در آوردم. قبل از اینکه او بتواند به من برسد استارت زدم و با یک فرمان از حیاط خارج شدم و مسیر ابتدای کوچه را در نظر گرفتم و دقیقا زمانی که او به در ماشین رسید با آخرین توان پدال گاز را فشار دادم که جیغ لاستیک ها در سکوت کوچه پیچید و ماشین کنده شد و لحظه ای بعد...

ماشینی بود که من هدایتش می کردم و مهردادی که نا امیدانه به دور شدنم نگاه می کرد.

اما من نمی توانستم صبر کنم، باید می رفتم و از این مخمصه دور می شدم، حالا باید انتقام دو نفر را می گرفتم؛ اول زندگی از دست رفته ی برادرم شاهین و دومی آینده ی تباه شده ی خودم!

تمام حرص و خشمم را روی پدال گاز خالی می کردم؛ قلبم دیوانه وار در سینه ام می تپید و احتمال هر لحظه بیرون آمدنش از سینه ام را می دادم. کل تنم را عرق سردی فرا گرفته بود که منشا مشترکی با لرزش بی کنترل دست ها و بدنم داشت!

ترس و خشم!

کل مشکلات من از همین دو کلمه نشات می گرفت.

با تمام قدرت روی فرمان کوبیدم و فریاد زدم:

_خدایا، چرا من؟

چرا من؟ آن قدر این سوال را با خودم تکرار کرده بود که دیگر حتی اهمیتی به جوابش نمی دادم، فقط دوباره و دوباره مرورش می کردم تا یادم نرود که چه قدر سرگردان و حیرانم.

با سرعت از بین ماشین ها لایی می کشیدم و سبقت می گرفتم، نه به بوق ها اهمیت می دادم نه به فحش ها و نه به هر چیز دیگر. حتی به این هم اهمیت نمی دادم که اگر فقط برای یک صدم ثانیه کنترل این ماشین افسار گسیخته از دستم در برود بهترین حالتی که برایم پیش می آید مردنم است!

نمی دانستم!

حتی نمی دانستم کجا دارم می روم، اصلا چرا دارم می روم؟ می رفتم که برسم یا می رفتم که نباشم؟ که فرار کنم؟

سرم درد می کرد و هیچ تمرکزی روی تصاویری که می ذیدم نداشتم، همه چیز با سرعت سرسام آوری از مقابل چشمانم عبور می کرد؛ همه چیز از من فرار می کرد و من از همه چیز!

و فقط یک لحظه کافی بود تا عقلم سر جایش بیایید و عابر پیاده ی بیچاره ای که با وحشت به نزدیک شدنم نگاه می کرد را ببینم.

با تمام استعداد رانندگی که داشتم پایم را محکم روی ترمز فشار دادم و فرمان را چرخاندم، ماشین دو دور دور خودش چرخید و در نهایت کنار پیاده رو ایستاد.


romangram.com | @romangram_com