#ارباب_تاریکی_پارت_180
چند ثانیه گوش داد و پرسید: شما کی هستی آقا، کدوم بهزاد؟
بهزاد؟
وجودم از نامش لبریز شد و انگار قلبم برای تپیدن قوت بیشتری گرفت؛ با دقت به پریسا نگاه کردم که با گفتن باشه مکالکه را خاتمه داد و موبایل را روی میز انداخت.
_کی بود؟
با گیجی موهای بلند و آشفته اش که کنارش ریخته بود را خاراند: _ها؟ بهزاد بود؛ گفت دم دره.
ابروهایم از تعجب بالا پریدند: _بهزاد از کی تاحالا موبایل داره؟
بی توجه به من به سمت کمد رفت و شال سرخابی رنگی را بیرون کشید و روی سرش انداخت و از اتاق خارج شد. نگاهم روی در خشک شد و متعجب از رفتار ربات وار پریسا، اخم کردم.
تمام روز دور از چشم همه، منتظر مانده بودم تا بهزاد برای چک کردن زخم هایم بیاید؛ کسی به من خبر آمدنش را نداده بود اما من اطمینان داشتم که می آید این میل شدید به دیدنش را درک نمی کردم اما با تمام وجود دوستش داشتم. تکانی به کمرم دادم تا بتوانم بنشینم، نمی خواستم وقتی وارد می شود مرا اینقدر ضعیف ببیند. اما هر چه کردم بیشتر از چند سانتی متر از تخت بلند نمی شدم و دوباره روی تخت می افتادم.
روی تخت افتادم و نفس نفس زدم حس می کردم در همین مدت کوتاه خیلی صعیف و رنجور شده ام.
با شنیدن صدای پریسا، شالی که کنار تخت گذاشته بودم را برداشتم و با زحمت روی سرم انداختم. هرچند که بهزاد خودش مرا جراحی کرده بود و دیگر چیزی برای مخفی کردن نبود.
در نیمه باز اتاق، کامل باز شد و پریسا داخل آمد:
_ بگم بیاد؟
_آره.
این اجازه گرفتن دیگر چه بود؟ انگار که می خواهد عروس را به مجلس ببرد!
پریسا کنار رفت و من منتظر به در چشم دوختم تا قامت بلندش را ببینم، از همین حالا هم می توانستم موهای آشفته و لبخند کجی که می خواست آغاز گر شوخی باشد را تصور کنم؛ اما مردی که داخل آمد کاملا متفاوت از تصور من بود.
موهایش آشفته بود حتی شدید تر از همیشه! قدش هنوز هم بلند بود اما مثل قبل با صلابت راه نمی رفت و شانه هایش آویزان بود حتی لبخندی هم روی لبش نبود، در واقع با وجود سر پایین افتاده اش نمی توانستم چیزی از چهره اش ببینم.
با قدم های کوتاه و بی رمق به تخت نزدیک شد و پایین پای من نشست سینی فلزی حاوی باند و الکل را کنار خودش گذاشت؛ هنوز هم سرش پایین بود.
پریسا: می رم یه چیزی بیارم بخوری.
بهزاد: برو اما چیزی نیار، تا زمانی که نگفتم نیا تو.
با شنیدن صدایش قلبم در سینه فرو ریخت این صدای همیشه شاداب بهزاد نبود! این صدا تنها متعلق به مرد شکست خورده ای زود که میلیون ها تن درد روی قلبش انبار شده و او فقط می تواند با بم کردن بیشتر صدایش آن را نمایش بدهد.
پریسا با تردید به من نگاه کرد و من با تکان دادم سرم اجازه خروج دادم. او هم خیلی سریع از اتاق بیرون رفت و در را بست.
زمان به سکوت می گذشت و من داشتم از جاذبه ی صورت این مرد بهره می بردم؛ نیم رخش به سمت من بود و چند دسته از موهای نسبتا مواجش روی صورتش افتاده بود و چشم هایش را پوشانده بود تیعه ی بینی راست و چانه ی مردانه اش با زاویه ی خاصی که کاملا دل می برد به سمت من بود.
بهزاد: بشین.
سرد و بی روح! آن قدر سرد که انگار تنم یخ بست یک لحظه به ذهنم رسید که چه قدر شبیه مهرداد، ادا کرد!
یک دستم را تکیه گاه کردم و با زحمت زیاد بلند شدم اما همین که دست دیگرم را روی تخت گذاشتم. آرنجم از زور درد خم شد و با سر به سمت بالش رفتم که چیزی مانع از دوباره ولو شدنم، شد.
پنجه های قدرت مندش که از دو طرف پهلو هایم را گرفته بودند فشار ملایمی وارد کردند و مرا روی تخت نشاند.
دست هایش را از بدنم جدا کرد: _دکمه هات رو باز کن.
دستور و عدم وجود کوچکترین حسی، دو ویژگی بود که در گفتارش حس می شد.
طوری که به کتفم فشار نیاید شروع کردم به باز کردن دکمه های تونیک گشادم به دکمه های وسطی که رسیدم، شانه هایم را کمی عقب دادم اما تونیک از سر شانه ام نیفتاد و قبل از اینکه بتوانم دوباره تلاش کنم گرمای دست هایش شانه هایم را به آتش کشید.
لب گزیدم تا حرفی نزنم یا رفتار عجیبی از خودم نشان ندهم، اما کار او فقط به در آوردن لباسم ختم نشد موهایم را با نهایت آرامش به جلو هدایت کرد. از تصور اینکه بدنم تا کمر بدون هیچ محافظی مقابلش است شرمم شد. دوست داشتم آب شوم و مجبور نباشم که او معاینه ام کند، اما راهی غیر از تحمل نداشتم.
چند ثانیه هیچ کاری نکرد و من هم ترجیح می دادم هیچ نپرسم؛ تمام مدت به این فکر می کردم که آیا اصل محرم بودن پزشک برای چنین مواردی هم صدق می کند یا نه.
romangram.com | @romangram_com