#ارباب_تاریکی_پارت_179


آخرین خاطره یا به عبارتی اولین خاطره ی من و مهرداد چه بود؟ همان شبی که زیر نور مهتاب او برایم از برادرم گفت و او خودش را چه معرفی کرد؟

جمله اش در ذهنم طنین انداخت و صدایش لحظه به لحظه بلند تر شد، آن قدر بلند که ملکه ی روح و روانم شود.

گفتم:

_اصل قضیه رو بگو و تمومش کن چرا دو نفرو بخاطر نجات من کشتی؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

_ چون تو برادرمی.

قلبم از تپش ایستاد و تنفسم قطع شد!

نمی توانستم باور کنم! یعنی تمام مدت او... خدای من مهرداد ...

با عجز به سمت باده برگشتم و با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد پرسیدم:

_ مهرداد برادر منه؟

لحظه ای خیره نگاهم کرد و بعد لب های برجسته اش را از هم فاصله داد:

_برادر بزرگ ترت.

پریناز

خدا نکند که پریسا فرصتی برای آمدن در اتاق من داشته باشد، در این صورت اتاق را به میدان جنگ تبدیل می کرد!

برای صدمین بار با التماس گفتم: _خواهر قشنگم، چرا بیخیال مرتب کردن اینجا نمیشی؟

همان موقع که جمله ام تمام شد جعبه ی شیشه ای ساعتم از دستش افتاد و با صدای نسبتا بلندی خرد شد! کار می زدی خونم در نمی آمد اما در این ساعت از شب و با تنی که حامل سه زخم گلوله بود نمی توانستم آن طور که باید، خدمتش برسم.

به سمت من برگشت و لبخند دندان نمای مطلحتی زد:

_ جون آبجی جعبه قدیمی شده بود!

ابرویی بالا انداختم و کمی خودم را تکان دادم که صورتم در هم رفت:

_ من دوست دارم عتیقه نگه دارم تو رو سننه؟

حق به جانب نگاهم کرد و دست هایش را به کمرش زد:

_بیا و خوبی کن! حالا اگه من نباشم تو با این بدن سوراخ سوراخت...

با صدای بلند آهنگ انگلیسی هر دو از جا پریدیم و پریسا دستش را روی سینه اش گذاشت:

_ ای ذلیل بشی هرکی که هستی!

روی تخت به پهلو دراز کشیدم و دستم را در هوا تکان دادم:

_ حالا جوابش رو بده شاید کار مهمی داره.

موبایلش را از روی میز تحریرم برداشت و با اخم گفت: نا شناسه که ای خدا، مزاحم باشه یه کم فحش بارونش کنم.

_جواب بده دختر!

شکلکی در آورد و تلفن را کنار گوشش برد:

_بله بفرما؟


romangram.com | @romangram_com