#ارباب_تاریکی_پارت_175
_ جعبه به وسیله ی شما دو نفر باز می شه.
پارت
چند لحظه سکوت برقرار شد و تنها صدای نسیم ملایم شبانه ای که بین برگ ها می پیچید به گوش می رسید. بالاخره سکوت را شکستم.
_یعنی چی؟
قدم دیگری جلو آمد و به فاصله ی یک متر از ما ایستاد و دستش را به سمتمان دراز کرد:
_ جعبه رو بده تا بهت بگم.
نگاه مشکوکی با مهرداد رد و بدل کردیم و او جعبه را بیرون آورد. بالاخره بعد از مدت ها چشمم به این مکعب بی و در و پیکر نقره ای رنگ افتاد، واقعا چرا اسمش جعبه ی سیاه بود؟
باده جعبه را طوری با دقت در دست گرفت که انگار در حال حمل گاز اعصاب است! جعبه را با هر دو دست گرفت و زیر و رویش کرد، من هم قبلا این کار را کرده بودم اما دری پیدا نکردم! نفسم را با کلافگی بیرون دادم، چرا باید در یک شب نسبتا خنک پاییزی اینجا وقتمان را هدر بدهیم؟
_چی شد مهندس؟ چرا این قدر پیچ و تابش می دی؟
با تاسف نگاهم کرد و گفت:
_چرا از بین این همه آدم تو که از مرحله اینقدر پرتی باید...
چرا هرکس به من می رسید این را می گفت؟ نابغه نبودم اما همین که در این آشفته بازار هنوز دوام آورده بودم به معنی باهوش بودنم بود.
_چه ربطی داره؟
پشت چشمی نازک کرد و روبه مهرداد گفت:
_برای باز شدن جعبه نیاز به خون جفتتون داریم.
_چرا خون ما؟ چرا جفت ما؟
باده با خشم و صدایی جبغ مانند گفت:
_بهزاد بعد از اینکه این لعنتی باز شد برات توضیح می دم؛ حالا می شه همکاری کنی؟
با کلافگی هر دو دستم را در جیبم فرو کردم و منتظر ماندم تا ببینم آن ها چه می کنند. مهرداد چاقوی جیبی خیلی کوچکی از جیبش بیرون کشید و نوک تیزش را روی انگشت اشاره ی دست چپش فشرد، حتی در این نور اندک هم درخشش و سرخی خونش مشخص بود.
نگاهی به من انداخت و چاقو را به طرفم گرفت؛ من هم مثل او نوک تیز چاقو را روی انگشت اشاره ی دست چپم گذاشتم و کمی فشار دادم، سوزش خفیفی که حس کردم همزمان شد با تراوش خون به بیرون. منتظر به آن دو نفر نگاه کردم که باده به حرف آمد
باده:
_جفتتون انگشتتون رو بذارید روی این دایره ها.
دایره ها؟ کدام دایره ها؟ پس چرا من آن شب ندیده بودمشان؟
با تعجب جلو رفتم و به دو دایره ی نسبتا کوچکی که کمی فرو رفتگی داشتند نگاه کردم و همزمان با مهرداد انگشتمان را روی دایره ها گذاشتیم و مکث کردیم، چند ثانیه در همان حالت ماندیم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. نا امیدانه به آن دو نفر نگاه کردم و گفتم:
_پس چی شد؟
قبل از اینکه باده بتواند جوابی بدهد، جعبه زیر دستمان لرزید و در سمت دیگرش که رو به باده بود چراغ های آبی رنگی روشن شدند. انگشت هایمان را با اکراه برداشتیم و من سرم را به سمت باده خم کردم، روی جعبه صفحه کلیدی که فقط هشت حرف انگلیسی به صورت بی قاعده قرار داشت بود.
باده با تعجب به مهرداد نگاه کرد: _استاد در مورد رمز گفته بود؟
مهرداد کاملا متفکر و بدون کوچک ترین حسی جواب داد:
TLD رمزش اینه _
باده با تردید نگاه از چهره ی خشک مهرداد گرفت و سه حرف را وارد کرد و دقیقا زمانی که حرف سوم را وارد کرد، جعبه صدای تیک مانندی داد و قسمت بالاییش باز شد.
romangram.com | @romangram_com