#ارباب_تاریکی_پارت_174
با سر تایید کرد:
_احتمالا آره حواست رو جمع کن.
چشم غره ای در تاریکی و نور کم پارک به او رفتم:
_ ببخشید که من رییسم.
خنده ای کرد:
_ مثل پسربچه های پنج ساله رفتار نکن، قانون دوم رو که یادت نرفته؟
_مطمئنا اون شاگرد خوبی برای توئه!
با شنیدن صدایش هر دو ثابت ایستادیم و سریع به عقب برگشتیم.
باده در میان محافظ های مونثش ایستاده بود و با غرور به ما نگاه می کرد، جای شکرش باقی بود که حداقل تاپ به تن نداشت اما شنل گلاه گشادی که تنش کرده بود هم خیلی پوشیده و محجبه نبود!
روی سنگ ریزه های وسط جدول های پارک خرامید و جلو آمد:
_ خیلی وقته ندیدمت مهرداد، حالت چطوره پسر؟
مهرداد طبق معمول بدون حس به او نگاه کرد:
_ به مرحمت امثال تو عالی ام؛ تا اونجایی که من می دونم تو هنوز پولی برای انجام کار واریز نکردی؟
حسن انجام کار؟ چرا این دو نفر طوری درباره ی ترور صحبت می کنند که انگار بحث برسر یک پروژی عمرانی است؟
باده ایستاد و محافظ هایش هم پشت سرش صف کشیدند حضور افراد خودمان را همین نزدیکی حس می کردم و همین دلگرمم می کرد.
باده نگاهی به من ان اخت و لبخند زد:
_ چه خبر بهزاد؟ از شجاعتت خوشم اومد پسر، فکر نمی کردم برای قتل پیش قدم بشی.
پوزخندی زدم و بی توجه به حرف او گفتم:
_ آرش کجاست؟
لبخند فریبنده ای زد:
_عجله نکن عزیزم، گاماس گاماس!
روبه بهزاد کرد و با جدیت پرسید:
_بلک باکس رو آوردی؟ کجا بود؟
مهرداد با جدیت گفت:
_آوردمش اما به تو ربطی نداره که از کجا!
باده: تو همیشه عادت داری چند تا راز و رمز برای خودت بذاری چرا مرموزی؟
با کلافگی بین بحث احمقانه ی آن ها پریدم:
_جعبه ات رو بگیر و برو، بعدم به سلامت .
باده نزدیک تر آمد و گفت:
_ نه بهزاد جان نه، کار به همین جا ختم نمیشه اون جعبه بدون شما دو نفر هیچ ارزشی نداره!
قبل از اینکه سوال بپرسم، باده توضیح داد:
romangram.com | @romangram_com