#ارباب_تاریکی_پارت_169
قدمی برداشت که سریع بلند شدم و سینه به سینه اش ایستادم: باید
بهم بگی، چی رو ازم مخفی می کنی؟
دوباره اخم کرد و با تمسخر گفت: چرا چرت و پرت می گی؟ من کی مخفی کاری کردم؟ من فقط حقایق رو تیکه تیکه بهت گفتم.
پوزخندی زدم و با لحن خودش جواب دادم:
_ و البته بخش زیادی رو هم حذف کردی و نگفتی!
چرا باید از بین این همه آدم سناتور طوری برنامه ریزی کنه که تو، من رو نجات بدی؟ چرا همیشه طوری رفتار می کنی که انگار به همه چیز مسلطی؟ چرا اینقدر دقیق پیش بینی می کنی؟
از پشت سر هم سوال پرسیدن و هسجان زیاد نفسم گرفته بود اما باید آخرین و مهم ترین سوالم را می پرسیدم
_ چرا حس می کنم تو همه چیز رو برنامه ریزی کردی؟
به آنی چهره اش سرخ شد و حرکت کند شده ی دست هایش را دیدم که احتمالا مقصدش یقه ی من بود و سریع خودم را کنار کشیدم. کف دستم را به معنای ایست میکنم من مقابلش گرفتم.
_ هر چقدر که بخوای می تونی یقه ام رو بگیری و سرم داد بزنی اما من یه قدمم از موضعم عقب نمی رم؛ از حقیقت فرار نکن، همون طور که من با این منجلاب کنار اومدم و دارم برای حروم کردن اکسیژن دست و پا می زنم بهم بگو و تمومش کن.
سرش را به تایید چند بار تکان داد و متفکر گفت:
_تمومش می کنم اما الان نه داستان ما دو نفر سر دراز داره و الان وقتش نیست؛ فعلا فقط در همین حد بدون که من محافظ تو و برادرت بودم اما نه از یک سالگیت! اینکه چه طور محافظ شدم و از خانواده ات چیا می دونم و الا خودم کی هستم رو وقتی برات می گم که خیالم از زنده بودن آرش راحت بشه.
این نطق طولانی را گفت و تنه ای به من زد و عبور کرد؛ بین گفتن و نگفتن گیر کرده بودم اما نمی توانستم نگویم.
همانطور که پشتم به او بود گفتم: _نمی دونستم زندگی کسی برات اهمیت داره!
با تاخیر به سمتش برگشتم و نگاهش کردم؛ بر خلاف انتظارم هیچ حسی در صورتش وجود نداشت.
مهرداد: مطمئن باش اگه جون بعضی آدما برام مهم نبود، تو اینجا نبودی که بخوای این حرف رو بهم بگی!
دهان باز کردم حرفی بزنم که سریع تر
از من در را باز کرد و در موجی از صداها گم شد؛ کنایه ی حرفش چه بود؟ این مرد چرا مراقبم بود؟ ای کاش می فهمیدم او کیست!
پریناز
با احساس نوازش چیزی روی موهایم بیدار شدم؛ کل تنم درد می کرد، حالم طوری بود که انگار تمام عضلاتم بار ها و بارها کشیده شده و حتی از هم جدا شده اند و دوباره بهم چسبیده اند. عضلات کمر و شکمم مثل وقتی بود که بدون تمرین پنجاه بار دراز و نشست بروی، یا مثل وقتی چند بار پشت سر هم بالا آورده باشی. با این تنفسم مشکلی نداشت فقط با هربار فرو بردن اکسیژن کتفم می سوخت.
نفس عمیقی کشیدم و پلک هایم را باز کردم تصویر مقابلم هرچه که بود تنها به شکل هاله ای از رنگ های مختلف بودند، با خستگی چند بار پلک زدم تا توانستم شفاف ببینم چشم هایم حالت خشکی و سوزش خفیفی داشت.
با دیدن لبخند محوی که روی لب هایش بود ناخودآگاه لبخند زدم انگار در همین لحظه تمام دردهایم از بین رفت، لبخند های سالی یک بار حاج بابا کم غنیمتی نبود.
بزاق دهان خک شده ام را قورت دادم که سقف دهانم سوخت با این حال لب هایی بهم چسبیده ام را از هم فاصله دادم.
_بابا؟
همین یک کلمه کافی بود تا کل رگ و پی بدنم کشیده شود و درد سر تاسر بالا تنه ام را فرا بگیرد. چهره ام از درد جمع شد که بابا جلو تر آمد و با مهربانی گفت:
_ جان بابا؟
همیشه از اینکه به پهلو بخوابم بیزار بودم، حرکت خفیفی به کمرم دادم که دوباره شانه هایم درد گرفت اما خیلی شدید تر قبل. با ناتوانی ناله ای کردم و دوباره به حالت قبلم برگشتم.
انگشتان پدرم موهای افشانم را از صورتم کنار زد:
_ عزیز بابا، حرکت نکن زخمی شدی باید استراحت کنی.
زخمی شده ام؟
romangram.com | @romangram_com