#ارباب_تاریکی_پارت_168
_تو کی هستی مهرداد؟
ابروهایش در هم تنید:
_ منظورت چیه که من کیم؟
سریع روی زمین نشستم و علی رغم درد سرم به او خیره شدم؛ ما دو نفر در اتاق تنها بودیم و خبری از امین و علی نبود.
تصاویری که مدام به ذهنم هجوم می آوردند را نادیده گرفتم: منظورم دقیقا همینه، من یه چیزایی داره یادم میاد.
گره بین ابروهایش کور تر شد:
_مثلا چی؟
نگاهم بین اجزای صورتش در گردش بود؛ واقعا نمی دانست منظورم چیست یا نمی خواست بروز دهد؟ صحنه هایی از گذشته ام را به یاد آورده بودم و مهرداد در بخش اعظمی از آن ها حضور داشت، با این تفاوت که کم سن و سال تر از الانش بود.
_مثلا اون بخشی از گذشتم که توش بودی!
مهرداد دیگه نمیتونی بهانه بیاری و نگی من دائما یه صحنه هایی از گذشتم می بینم و تو وجه اشتراک بیشترشون هستی، فقط ورژن جوون ترت سوالم واضحه، تو دقیقا کی هستی؟
دست به سینه شد و با حالتی از حیرت و خشم نگاهم کرد:
_ چرا اینقدر دوست داری بدونی؟
_چون یه بخشی از هویت من به تو و مردی گره خورده که اون الان مرده، تو زنده ای و باید بهم بگی حقمه که بدونم کیم.
چند ثانیه فقط بهم خیره بودیم، چشم های تیره رنگش در نور کم اتاق برق می زد و بر مرموز بودنش می افزود، من نمی توانستم از این دو گوی تیره رنگ چیزی بخوانم همیشه فکر می کردم که داشتن چشم های تیره یک مزیت است، هرچند که تا حدودی سطحی بودند اما خواندن احساسات و افکارشان خیلی سخت بود برخلاف من که با یک نگاه به صورتم می شد فهمید چه حالی دارم.
مهرداد: آره درست می گی، من تورو از قبل می شناختم.
نفسم با تاخیر در سینه ام فرو رفت حدس می زدم که اینطور باشد و این حدس به الان برنمی گشت اما همیشه امیدوار بودم که این فقط تصوری غلط باشد.
_چطور؟ چه طور می شناسیم؟
طولانی پلک زد و با بی میلی جواب داد:
_ من محافظ شخصی تو و برادرت بودم.
با به یاد آوردن خاطره ای که چند وقت پیش وقتی در حال اغما بودم، دیدمش گفتم:
_ و یه محافظ شخصی، کسی که باید مراقبش باشه رو کتک می زنه؟
لحظه ای چشم هایش رنگ تعجب به خود گرفت اما خیلی زود دوباره سرد و بی احساس شد و با کلافگی دستی بین موهای تیره رنگش کشید.
مهرداد: چرا از بین این همه خاطره باید اون یادت بیاد؟
بی توجه به سوالش پرسیدم:
_ اگه تو محافظ منی باید بدونی چی شد؛ چه اتفاقی افتاد که من از خانواده ام دور شدم؟ چه بلایی سر حافظه ام اومده؟ من چی دارم که همه دنبالش اند؟
چشم هایش را ریز کرد:
_می خوای راستش رو بدونی؟ اگه آره پس باید بگم الان نه وقتش رو داریم نه من حوصله ی تعریف کردن دوازده سال زندگی تورو دارم.
بین حرفش پریدم و موشکافانه گفتم:
_ تو از چند سالگی من محافظم بودی؟ اصلا تو چند سالته؟
بازدمش را با کلافگی بیرون داد و بلند شد:
_ سی وهشت سالمه، و محض رضای خدا اینقدر دنبال غلط و تناقض نگرد توی حرف های من زندگی تو به حالت طبیعی پر از تناقض و عجایب بوده و هست.
romangram.com | @romangram_com