#ارباب_تاریکی_پارت_160

پدر پریناز از اتاقش بیرون آمد:

_ قرار نیست اینجا بمونه که پس افتادنش به ما مربوط بشه!

اخم غلیظی روی چهره اش بود و با قدم های محکم به سمت ما آمد. حق داشت عصبانی باشد؛ دخترش را زخمی کرده بودم و به پسرش سیلی زدم چون در کارم مداخله کرد، رو در روی خودش ایستادم و به او توهین کردم.

معده و سرم همزمان باهم تیر کشیدند و هجوم مایه ی ترشی را به سمت گلویم احساس کردم که سریع دستم را جلوی دهانم گرفتم اما دوباره پایین رفت و بیرون نیامد.

سرش را پایین انداختم و معده ام را بیشتر فشار دادم؛ دیشب آن قدر گند زده بودم که شرم داشتم تا به چشم های پدرش نگاه کنم.

جلویم با فاصله نشست:

_چیه؟ سرت رو می اندازی پایین! تازه یادت اومده دیشب چیا گفتی؟

معین در لحن پر کنایه ی او مداخلت کرد:

_ بهتره الان بحث نکنید؛ حالش زیاد مساعد نیست.

جمله ی بعدیش همان درد همیشگی را برایم زنده کرد من هنوز هم تنها و بی خواهان بودم!

با کنایه گفت:

_ فکر کردی حالش برای من مهمه که این رو می گی؟ آدم بی خاصیتی مثل اون به غیر از مرگ لایق چیز دیگه ای هست؟

با درد شدید معده ام و احساس تهوع از جا پریدم و مستقیم به سمت دسشویی که داخل خانه قرار داشت دویدم و به محض باز کردن در، تمام محتویات معده ام را بالا آوردم. معین و پریسا با وحشت اسمم را صدا زدند اما من بی توجه به آن ها وارد دسشویی شدم و در را پشت سرم بستم.

سیفون را کشیدم و به دیوار تکیه دادم؛ کل تنم می لرزید و این همه سال دکتر بودن به من می گفت په از ضعف است سرم درد می کرد و درد معده ام دوبرابر سرم بود. قفسه ی سینه ام با شدت بالا و پایین می شد اما تمام بازدم هایم به صورت آه خارج می شد.

در آینه ی دستشویی نگاهی به صورت بی روح و خسته ام انداختم و به خودم پوزخندی زدم چرا به این روز افتاده بودم؟ صدای در زدن و بهزاد گفتن آن دو نفر یک لحظه هم قطع نمی شد، اما من دیگر نای باز کردن در را هم نداشتم.

ضربه ها قطع شد و صدای گرفته اما عصبی پدر پریناز را شنیدم: _پسر جون اونجا داری چیکار می کنی؟

چه کار می کردم؟ در دسشویی چه کاری می شد انجام داد؟

صدای دیگری از دور رسید:

_چی شده؟ بهزاد کجاست؟

بهزاد کجاست؟ داخل دسشویی و در حال جمع کردن گندکاریش! دوباره در آینه نگاه کردم:

_ این یکی رو جمع کردی، بقیه رو چیکار می کنی؟ خیلی ترسویی که خودت رو اینجا حبس کردی خیلی بزدلی!

مهرداد تقه ای به در زد:

_ بهزاد؟ صدام رو می شنوی؟ اگه حالت خوبه بیا بیرون باهات کار مهمی دارم.

معین برای او توضیح داد:

_خیلی وقته چیزی نخورده، ضعف عمومی و افت فشار داره.

این پسر هم که باز تشخیص های طبیش را شروع کرد! البته او دکتر بود، نه یک قاتل ترسو بعضی اوقات حالم چقدر از خودم بهم می خورد.

مهرداد دوباره در زد:

_ بهزاد اعصابت خورده فشار روته قبول دارم ولی فعلا باید بیای بیرون کار های زیادی هست که باید رسیدگی کنی و باید حالت خوب باشه لجبازی نکن.

با بی حالی و لرزش شیر آب را باز کردم و مشتی به صورتم پاشیدم و در را باز کردم که چشمم به نگاه های نگران و منتظرشان افتاد. پلک هایم میل عجیبی برای روی هم

افتادن داشتند اما من به اجبار باز نگهشان داشتم و به مهرداد خیره شدم.

_خبرت چیه؟

romangram.com | @romangram_com