#ارباب_تاریکی_پارت_125


دستش را به علامت سکوت بلند کرد و با ابهت گفت:

_ ولی نداریم فعلا می خوام برام در مورد یکی تحقیق کنی!

زندانی: کی قربان؟

مرد به فکر فرو رفت و با لحنی غمگین گفت:

_ همسر پسرم، پریناز.

بهزاد

_نه!

امین با کلافگی دستی بین موهایش کشید و گفت:

_عاقلانه ترین راه اینه که همین الان دستگیرش کنیم و بعد از بازجویی بکشیمش.

سری به علامت منفی تکان دادم و روی تخت تک نفره ی اتاق نشستم.

_نه، همین که گفتم؛ ممکنه اونا بیشتر از یه جاسوس داشته باشند در اون صورت هرکاری بکنیم که بی فایده است!

مهرداد بالاخره بعد از سکوتی طولانی به حرف آمد:

_ تقریبا داری درست می گی ولی نقشه ای که تو داری زیادی خطرناکه.

پوزخندی زدم و مستقیم به چشم هایش خیره شدم:

_من تا همین الانم خیلی خطر کردم، اینم روی بقیه خودم ترورش می کنم.

امین دهان باز کرد که مخالفت کند که مهرداد حرف آخر را زد:

_ قبلش نیاز به یه سری آموزشا داری که خودم یادت می دم.

امین پوفی کشید و گفت:

_شما دو نفر دیوونه اید!

خیلی سریع و بی حرف از اتاق بیرون رفت و در آهنی را پشت سرش خیلی محکم بست.

نفسم را بیرون دادم و روی تخت دراز کشیدم . نقشه ای که کشیده بودیم ریسک داشت اما چاره ای نبود، دست کم باید انتقام خون عارف و فرزند مرده ی رایان را می گرفتم.

مهرداد: چطور رزمی بلدی؟

سوالی نگاهش کردم که گفت:

_ سلک مبارزه و حرکاتت رو دیدم؛ کار یه حرفه ایه، کجا آموزش دیدی که به من نگفتی؟

به پهلو چرخیدم و آرنجم را تکیه گاه کردم.

_ خودمم نمی دونم، فقط وقتی بهم حمله می شه حس می کنم و قبل از اینکه فکر کنم چی شده ضربه رودفع می کنم!

آرواره هایش را روی هم فشار داد و چشم هایش را ریز کرد

مهرداد: تو، برای همه ارزشمندی چون چیزی داری که اونا دنبالش هستند، اون چیه؟

با تعجب ابرو بالا انداختم و گفتم: نمی دونم، اما به محض اینکه جاسوسارو پیدا کنیم می فهمم باید این قضیه تموم بشه!

با سر تایید کرد و بی هیچ حرفی از روی صندلی بلند شد و از اتاق بیرون رفت. دوباره روی تخت دراز کشیدم و به سقف سیمانی اتاق خیره شدم.


romangram.com | @romangram_com