#ارباب_تاریکی_پارت_124
_هیچ وقت از خودت نگفتی.
سرش را پایین انداخت:
_چی می خوای بدونی؟ اینکه کیم؟
شانه بالا انداختم و افزودن:
_چی کاره ای؟ اصلا، چرا وارد این قضایا شدی؟
دستی به گردنش پشید و با گفت: _شغلم رو قبلا گفتم، استاد آموزش رزمی بودم و برای دولت کار می کردم و...
ابرو بالا انداختم:
_ و؟
نفس عمیقی کشید و دستش را روی قفسه ی سینه اش گذاشت، با چشم حرکاتش را دنبال کردم و از فشرده شدن دستش روی قلبش متعجب شدم.
مهرداد: من... یه جورایی وسط این قضایام.
_یعنی چی؟
پیراهن سفیدش را چنگ زد که از جا پریدم:
_چت شده پسر؟
لبخند محوی زد:
_ تو به خاطر یه آدمی که آدمم نبوده و ناخواسته کشتیش با ما حرف نمی زدی. حالا من حق ندارم به خاطر این همه گندکاریم یکم عذاب وجدان بگیرم؟
حرف را عوض کرده بود و خودش هم می دانست اما انگار این کار را از قصد انجام داد.
یک ضربه به در خورد و باز شد. امین با قیافه ای گرفته وارد شد و نگاهی به ما انداخت.
مهرداد: امیدوارم برای سفارش جدیدت یه توضیحی داشته باشی!
دهانم یک متر باز ماند، چطور اینقدر زود تغییر کرد؟ مهردادی که الان روبروی ما بود همان مرد جدی و خشک همیشگی بود.
امین به در بسته تکیه داد و فاتحانه گفت:
_جاسوس رو پیدا کردم!
«سوم شخص»
با قدم های بلند وارد زیر زمین شد و مستقیم به سمت سلول او رفت.
با لگد ضربه ای به در آهنی زد و گفت:
_ هنوز اکسیژن حروم می کنی؟
مرد زن انی با پاچه خواری گفت: _التماس می کنم آقا، من رو ببخشید من ...
_خفه شو!
هنوز به خاطر گندی که زدی بخشیده نشدی، قرار نبود دست بهزاد به خون آلوده بشه.
مرد زندانی چاپلوسانه تعظیم کرد: _قربان جبران می کنم ولی...
romangram.com | @romangram_com