#ارباب_تاریکی_پارت_122
مهرداد نگاهی به ما انداخت و با دیدن من و قیافه ی احتمالا گرفته ام اخم کرد.
مهرداد: چه خبرته امین؟ رییست گفت تا وقتی اینجا هستیم در شأن ما رفتار کنی!
امین پوزخندی زد و گفت:
_شأن یه زن فتنه گر بیشتر از این نیست.
یقه اش اسیر دست مهرداد شد و حرفش در میان موجی از حیرت ناتمام ماند.
گارد گرفتن مردان اطرافمان نگران کننده بود.
_قبل از اینکه زر بزنی یه فشاری به اون مغز کثیفت بیار
این آدم هرچی که باشه، هرچی که باشه، زن برادر بهزاده! پاش تا امروز نیفتاده وگرنه می فهمیدی بهزاد به واسطه ی مرد بودنش، یه جو غیرت داره که نذاره هر بی سر و پایی جرئت کنه به ناموسش حرف بزنه.
یقه اش را رها کرد و با تمسخر گفت: الان اعصاب بدجور قاطیه. حواست باشه تو دومین نفری نشی که سرش می ره زیر آب!
نگاهی به ما انداخت و به پریسا گفت:
_ببرش خوابگاه.
قبل از اینکه امین اعتراضی کند ادامه داد:
_ منتظرم یه نفر یه حرف اشتباه از دهنش دربیاد همتون من رو می شناسید؛ کاری نکنید که درگیری درست بشه.
نگاه هشدار دهنده اش بین مردان ورزیده ی اطرافمان گشت و بی حرف به سمت آخرین سوله حرکت کر .
امین با نفرت نگاهی به من انداخت و لب زد:
_مراقب باش!
ومن خوب می دانستم که این یک توصیه یا سفارش نیست.
تهدید می کرد و تهدید در دنیای کثیفی مثل اینجا، احتیاط می طلبید.
بهزاد
پریناز... پریناز و باز هم پریناز...
چنگی به موهایم زدم و روی تخت نشستم. از دست خودم عصبی بودم، از حماقت هایم عصبی بودم و در آخر از دست این دختر!
از زمانی که فهمیدم چه گندی به زندگیم زده ام لام تا کام با کسی حرف نزدم و حالا این دختر.
دیدنش زبانم را باز کرده بود، چه برسد به لمس کردنش.
برق از سرم پرید و با شتاب از روی تخت بلند شدم. قطعا قصد دیوانه کردنم را داشت که این کار را کرد!
نمی دانست مرد کمر شکسته ام؟ نمی دانست یک دنیا غم دارم؟ دیوانه شده بود په دوباره دلم را لرزاند؟
پوزخندی به خودم زدم و دستم را روی دیوار کنار آینه ی کوچک، تکیه دادم و به خودم نگاه کردم.
به سودای عشق از دست رفته اش اینطور رفتار می کرد و من خوب می دانستم!
پریناز به من علاقه ای نداشت او فقط مرا شبیه شوهرش می دید. با من ملایم رفتار می کرد و دلیل این هم شاهین بود.
پریشان شدم و چشمانم رنگ غم گرفت، باز هم حقیقتی که همشه بر سرم پتک می شد.
هیچکس مرا به خاطر خودم نمی خواست!
romangram.com | @romangram_com