#ارباب_تاریکی_پارت_121
به آنی نگرانی در چشم هایش پدیدار شد.
دستش را دور شانه ام حلقه کرد و گفت:
_آره آبجی، بیا بریم خوابگاه.
قدمی بر نداشته بودیم که شخصی مقابلمان قرار گرفت، همان مردی بود که به بهزاد حوله داد.
دوباره تصور داغی پوست بهزاد در ذهنم زنده شد.
چه مرگم بود؟
مرد: جایی تشریف می برید؟
پریسا عصبی گفت:
_ با اجازه ی خودم بله، برو کنار.
دست به کمر شد و گفت:
_ رییس گفت اینجا نمونه نمی تونید برید.
پریسا صدایش را بالا برد:
_ تو چیکاره ای که به من گیر بدی؟
قبل از اینکه مرد بتواند حرفی بزند با التماس گفتم:
_ دعوا نکنید .
من خودم بعدا رییس رو راضی می کنم فعلا با مسئولیت مهرداد شیخی اینجا می مونم.
پوزخندی زد و قدمی جلو آمد : _مهرداد اینجا کاره ای نیست دختر خانم!
با بی حالی نگاهش کردم و گفتم: _مشکلت با من چیه؟
پوزخندی زد و سرش را جلوتر آورد:
_ تو با حیله گری هات باعث شدی شاهین کشته بشه؛ حالا می خوای با داداشش بریزی رو هم؟ از این خبرا نیست من نمی ذارم.
پریسا با خشم فریاد زد:
_ مرتیکه ی نفهم می فهمی چی می گی؟
احساس کردم مردانی که از اطرافمان عبور می کردند توجهشان به این طرف جلب شد و کمی نزدیک آمدند.
برایم مهم نبود این مرد مرا به چه متهم می کند، حتی برایم اهمیتی نداشت که چرا این حرف را می زند و خودش را دایه ی عزیز تر از مادر می داند تنها چیزی که برایم مهم بود حماقتی بود که کردم.
آن مرد نزدیک تر آمد و هشدار دهنده گفت: گنده تر از دهنت حرف نزن بچه جون! یه نگاه بنداز به اطرافت بین یه سری قاتلی که همه از من اطاعت می کنند، سر نترس داری یا عقلت ناقصه که زر مفت می زنی؟
پریسا از بین دندان های کلید شده اش گفت:
_ خفه شو عوضی.
_اینجا چه خبره؟
مهرداد همیشه ناجی دوباره برگشته بود!
با ورود او، مرد ناشناس پررو کمی عقب رفت و اخم کرد.
romangram.com | @romangram_com