#ارباب_صدایم_کن_پارت_197
قدمی جلو گذاشتم و گفتم:امکان داره...حالا که تمامه مدارکا تو دستامه و میدونم که خوده شما باعث قتله هلما و بچش شدید تصمیم گیری رو به عهده ی تارکام میذارم.
تارکام از جاش بلند شد و گفت:تنها لطفی که میتونم بهتون بکنم اینه که تحویله ژاندار مری ندمتون...از زندگیم برین بیرون طوری که هیچ وقت نبینمتون.
عمه خانم از اتاق بیرون زد.
تارکام روی زانو نشست و گفت:دیگه نمیتونم به هیچکی اعتماد کنم...میخوام همه چیزو رها کنم....با من میای از این روستا بریم؟
-پس مردم این روستا چی....اونا بهت احتیاج دارن.
-تارکان هست اون میتونه اینجا رو سرو سامون بده..حالا میای؟
لبخندی زدم و گفتم:باشه هر جا که تو بخوای میریم.
قسمت نود و پنجم (قسمت پایانی)
سلنا
-------------------------
کنار پنجره نشسته بودم و به تارکام و پسره پنج سالمون توکان که در حال درست کردن قلعه ی شنی بودن نگاه میکردم.
توکان لجوجانه سعی داشت که با دستای گلیش لباس تارکام رو کثیف کنه ولی سعیش بی فایده بود.
با صدای زنگی که توی خونه پیچید به طرف در رفتم و درو باز کردم.
با دیدن شاهرخ و نفیسه و دختر دو سالشون که تو بغل تارکان بود لبخندی زدم.
بغد از سلام و احوال پرسی به داخل راهنماییشون کردم.
توکان با دیدن نفس با همون دستای گلی به طرفش رفت و لپای تپلشو کشید که باعث گریه نفس شد.
با عصبانیت جلو رفتم و عقب کشیدمش.
شاهرخ بلند خندید و نفسو از تارکان گرفت و روی زانوش نشوند.
نفس که انگار بادیدن پدرش،تکیه گاهشو پیدا کرده بود دست از گریه برداشت و شروع کرد به مکیدن دستاش.
با این کاره نفس همه به خنده افتادن.
romangram.com | @romangram_com