#ارباب_صدایم_کن_پارت_190
به طرف نارگل برگشتم وگفتم: خبریه؟؟
-چطور مگه؟؟
- آخه این جنب وجوش ورسیدگی به عمارت.
- آقا بهتون نگفته؟
- نه تو بگو..
نارگل اومد حرف بزنه که تارکام صدام کرد.
- الان میام...
به طرف نارگل برگشتم که گفت: برو بعدا میگم.
غرغر کنان از پله ها بالا رفتم وبه طرف اتاق تارکام حرکت کردم .
تقه ای به در زدم و وارد اتاق شدم.
روی تخت نشسته بود ......
- بامن کاری داشتی؟
- وسایلات رو از اون اتاق گفتم بیارن تو اتاق من.
- نمی شه تو اون اتاق بمونم.
از جاش بلند شد وبه طرفم اومد ناخواسته قدمی عقب گذاشتم که از دید تارکام دور نموند...
- هنوزم ازم میترسی ؟
سرمو پایین انداختم که گفت: کاری باهات ندارم نه تا زمانی که خودت بخوای پس از من نترس.
لبامو با زبون تر کردم وگفتم: وقت میبره...
- هرقدر باشه صبر میکنم.
romangram.com | @romangram_com