#ارباب_صدایم_کن_پارت_189
لبخند روی صورتم نقش بست آیا این مرد دوسال پیش بود که همه چیزو حق خودش میدونست وحالا اینطور بهش حق میداد.
قسمت نود ودوم
سلنا
---------------------------
ماشین رو کنار عمارت نگه داشت .
از ماشین پیاده شدم وبه عمارت که تغییر چندانی توش ایجاد نشده بود نگاه کردم..
تارکام هم از ماشین پیاده شد زودتر ازش وارد عمارت شدم.
برخلاف تصورم عمارت شلوغ بود وهمه در حال انجام کاری بودن .
متعجب بینشون چشم چرخوندم ونارگل رو که با یکی از خدمتکارا حرف میزد دیدم.
دستاشو روی کمرش گذاشته بود ودستور میداد.
لبخندی زدم وآروم بهش نزدیک شدم ودستامو روی چشاش گذاشتم.
تکونی به خودش داد وگفت: دستاتو بکش نازی اگه آقا بیاد وببینه کار مونده عصبانی میشه.
- اگه من بهت قول بدم که عصبانی نشه چی؟
انگار داشت فکر میکرد که چون مدتی مکث کرد وبعد دستامو کنار زد وبه طرفم چرخید.
با بهت بهم نگاه کرد.. جلوتر رفتم وتوی آغوشم گرفتمش انگار تازه به خودش اومده بود که تنگ منو توآغوشش گرفت .
- کجا بودی تو دختر دلم برات تنگ شده بود.
- به قول نفیسه خو گشادش میکردی.
به عقب نگاه کرد وگفت: تنهایی؟
اومدم حرفی بزنم که تارکام با وسایل وچمدون داخل شد.
چمدونو روی زمین گذاشت ویکی از خدمتکارا رو صدا کرد که چمدونا رو ببره اتاقش.
romangram.com | @romangram_com