#ارباب_صدایم_کن_پارت_184


نفهمیدم سامان کی رفت ....

روی تخت دراز کشیدم وسعی کردم برای لحظه ای هم که شده به چیزی فکر نکنم .

قسمت نودم

دانای کل

---------------------------

سکوت شب همه جارو فرا گرفته بود ودیگر از ازدحام وهمهمه خبری نبود.

تنها چیزی که به چشم دیده می شد نور چراغ خانه ها بود.

لبه ی بلندی نشسته بود ونگاهش خیره به شهر وحواسش در سالهای دور قدم میزد.

خنکی نسیم حالش را بهتر میکرد.

چه خوب بود عشق را تجربه کرده بود وچه بد که مهلتش کم بود.

با نشستن دستی بر شانه اش از خاطراتش جدا شدو چشمانش را در چشمان دوست چندین چند ساله اش انداخت.

- سردت نیست؟

- یه کم....

- میخوای برگردیم؟

- نه....

- خیلی بهش فکر نکن.

- نمی شه وقتی جزوی از زندگیت میشن فکر کردن بهشون یه درده وفکر نکردن بهشون هزار درد.

- مطمئنی می خوای ببینیش؟

- آره....


romangram.com | @romangram_com