#ارباب_صدایم_کن_پارت_174


آرزو: ایششش....حالا چی داره که حسودیمون بشه.

- دیدنش چشم بصیرت میخواد که شما ندارید.

آرزو اومد جوابشو بده که صدای آقای کریمی رو شنیدم.

- خانما چه خبرتونه بیمارستان رو گذاشتین رو سرتون.

سه تاییمون سرمو انداختیم پایین وگفتیم: معذرت میخوایم دیگه تکرار نمی شه.

کریمی: این دفعه اشکالی نداره ...راستی خانم صالحی همرا من بیاد باهاتون کار دارم.

حرفی نزدم که آرزو به جلو هلم داد وگفت: برو خوش بگذره.

چشم غره ای به آرزو رفتم وگفتم: باشه حتما.

دنبالش حرکت کردم......جلوی اتاقش ایستاد ودرو باز کرد.

کریمی: بفرمایید.

وارد اتاق شدم پشت میزش نشست وگفت: نمی شینید.

نیم نگاهی بهش کردم وگفتم: راحتم.....کارتونو بگید.

- ولی من ناراحتم.

- من مسئول ناراحتیتون نیستم.

پوفی کشید وگفت:باشه هرطور راحتید...میخواستم بگم به پیشنهادم فکر کردید.

- نه....

از قاطیعت کلامم یکه خورد ولی خودشو نباخت.

-میتونم بپرسم برای چی؟

- من که دلیلم رو گفتم.


romangram.com | @romangram_com