#ارباب_صدایم_کن_پارت_170


بهت زده گفتم: چی؟؟

- میخوام برم شاهرخ.

- دیونه شدی ...کجا؟؟؟

- بهت میگم.

- پس تارکام چی؟

- اون بدون من زندگیش بهتره...

- بذار بهوش بیاد بعدا میتونی بری.

- اگه کمکم نکنی خودم جوری میرم که نفهمی.

دستامو بالا بردم وگفتم: باشه..باشه... تسلیم.

سرشو پایین انداخت ودیگه حرفی نزد.

قسمت هشتادوچهارم

سلنا

---------------------------

کنارش روی صندلی نشستم وبه جسم بی جونش زیر اون دستگاه ها نگاه کردم.

واقعا این مرد خشن من بود .

پس چرا روی این تخت خوابیده بود وچشاشو وا نمی کرد.

دستمو به طرف دستش بردم ومحکم توی دستام گرفتمش.

رو کردم سمتش وگفتم:کجایی تارکام ....خسته ام ....خیلی خسته م ....دیگه نمی کشم ....چرا بلند نمی شی....بسمه به خدا...دیگه طاقت ندارم.....میدونی تارکام عمه خانم میگه من مسبب این حالتم....منم که باعث شدم روی این تخت باشی.....میگه باید از زندگیت برم...تو پاشو بگو چیکار...پاشو بگو برم یا بمونم....

شاهرخ میگه فرار کردن راه حل نیست...نمی دونم چیکار کنم....


romangram.com | @romangram_com