#ارباب_صدایم_کن_پارت_169

نگاهی بهم کردو با بغض گفت: منو از اینجا میبری؟

- باشه ...باشه آروم باش.

دستشو گرفتم واز زمین بلندش کردم.

از بیمارستان بیرون زدیم ،کمکش کردم تا سوار ماشین شه.

سوار ماشین شدم وحرکت کردم.

چیزی نمی گفت وفقط بیرون رو نگاه میکرد .

نمی دونم عمه خانم چی بهش گفته بود که این همه بهمش ریخته بود.

کنار قهوه خونه ای نگه داشتم که به طرفم برگشت.

- چرا اومدی اینجا؟

- پیاده شو باید باهم حرف بزنیم.

- من حرفی ندارم.

- لج نکن سلنا پیاده شو.

بالاخره راضی شدو از ماشین پیاده شد.

همراش میزی رو توی دنج ترین جا اشغال کردم.

- چیزی میل داری؟

- نه ممنون.

- ولی من قهوه سفارش میدم.

چیزی نگفت.

- نمی خوای حرف بزنی؟

نگاهی بهم کرد وگفت: میشه برام یه بلیط تهیه کنی.

romangram.com | @romangram_com