#ارباب_صدایم_کن_پارت_163

" میدونی وقتی دکتر امروز بهم گفت اگه بهوش نیاد میره کمااین قلب بنای ناسازگاری برداشت"

چنگی به سینم زدم

" ای کاش پیشم بودی وبهم میگفتی چی درسته چی غلط"

" ای کاش دستی به سرم میکشیدی ومیگفتی:سلنا دخترکم گریه نکن....."

" حالا کجایی چرا بلند نمی شی ..."

" ببین دوردانت داره گریه میکنه....ببین"

سرم رو روی زانوهام گذاشتم و زار زدم.

حالم اصلا خوب نبود وتمام حسای بد دنیا بهم هجوم آورده بودن.

به نشستن دستی رو شونم سرم رو بالا آوردم و به دخترک کوچکی که کنارم ایستاده بود نگاه کردم.

با چشمای مشکی درشتش نگاهی بهم کرد ولبخندی زد وگفت: خانم گل میخرید.

تازه متوجه ی گلای تو دستش شدم.

به طرفم قدم برداشت وبا دستای کوچیکش اشکام رو پاک کرد وگفت: اگه گریه کنی اونم ناراحت میشه.

- کی ناراحت میشه؟

- همون آقاهه که اینجا خوابیده.

به سنگ قبر بابا نگاه کردم...

لبخندی زدم وگفتم: باشه سعی میکنم.

به گلاش اشاره کردم وگفتم:حالا نمی خوای از گلات بهم بدی.

سرش رو تکون داد وگفت: چرا..چرا...چند تا بدم؟

- دوتا.

دوتا جدا کرد وبه سمتم گرفت گلا رو ازش گرفتم واسکناسی بهش دادم.

romangram.com | @romangram_com