#ارباب_صدایم_کن_پارت_159

شاهرخ کلافه به نظر میرسید.

از سامان خبری نبود نمی دونستم کجا رفته.

به محض خروج پزشک به طرفش رفتم.

با نگرانی بهش نگاه کردمو گفتم:دکتر حالش چطوره؟

-عملش موفقیت آمیز بود.

نفسی از سر آسودگی کشیدم و روی صندلی نشستم.

قسمت هشتادم

سلنا

---------------------------

همه جا تاریک بود ودود غلیظی همه ی محیط رو فرا گرفته بود.

به سختی میشد اطراف رو دید،سردرگم جلو میرفتم وداد میزدم.

متوجه ی عده ای شدم که سیاه پوشیده بودن وبلند گریه میکردن.

ترسیده بودم ،سعی کردم حرف بزنم ولی کلمات نامفهومی از دهنم بیرون میومد.

به آدما نگاه کردم شاید فرد آشنایی رو پیدا کنم ولی همشون صورت هاشون پوشیده بود.

ازپشت صدایی شنیدم ...

یکی صدام میکرد:

سلنا........

به عقب برگشتم تا منبع صدا رو پیدا کنم.

- سلنا کمکم کن........نرو....

کلافه بودم نمی تونستم ازش بپرسم کجاست.

romangram.com | @romangram_com