#ارباب_صدایم_کن_پارت_158
قفسه با صدای بدی افتاد......
روی زمین زانو زدم و اشکام روی صورتم چکید.
شاهرخ و سامان نا باور به تارکام که جسم بی جونش زیر قفسه مونده بود نگاه میکردند.
شاهرخ به طرف تارکام دوید دستشو زیر قفسه گذاشت ولی نتونست بلندش کنه.
با حرص رو به سامان داد زد:چرا خُشکت زده بیا کمک.
ولی سامان از جاش تکون نخورد...
با داد شاهرخ سامان به خودش اومد و به طرف قفسه رفت.
قفسه رو از جا بلند کردند .
به طرف تارکام رفتم،از سرش خون زیادی رفته بود.
شاهرخ خواست جا به جاش کنه که داد زدم:نهههه...تکونش نده...
شاهرخ نگران از جاش بلند شد داشت با جایی تماس میگرفت.
حالم اصلا خوب نبود،انگار تموم علم پزشکیم نابود شده بود.
نبضشو گرفتم کند میزد.
رو به شاهرخ گفتم:باید یه جوری جلوی خون ریزی رو بگیرم.
شاهرخ کلافه دستی به گردنش کشید و گفت:زنگ زدم اورژانس الان میرسن.
-دیر میشه شاهرخ...دیرررر...
-باشه هر کاری بگی میکنم..
*************************
روی صندلیه بیمارستان نشسته بودم و به مردمی که توی سالن حرکت میکردن نگاه میکردم.
romangram.com | @romangram_com