#ارباب_صدایم_کن_پارت_152


صدای التماسش توی گوشم بود.

دستاشو توی دستم گرفتم چرا تا حالا بهش توجه نکرده بودم .

خیلی ضیعف بود ضعیف تر از اونچیزی که تصور میکردم.

سلنا: مامان....نرو ...من تنهام ....بابا ....تقصیر من ...نبود. نرو....اینجا تاریکه.....

دستمو به طرفش کشید کنارش دراز کشیدم توی بغلم مچاله شد آروم به لباسم چنگ میزد.

سلنا: دیگه تنهام نذار.....

به خودم فشردمش وگفتم: ببخش منو سلنا....ببخش منو عزیزم.

دستمو جلو بردم وموهاشو از صورتش کنار زدم .

دیگه چیزی نمی گفت فقط میلرزید .

نمی دونستم چیکار کنم.

بلندشدم وکیان رو صدا زدم ....

زود خودشو رسوند.

کیان : بامن امری داشتین .

- برو بهداری و زود با یه پزشک برگرد خیلی زود.

- بله چشم.

به دیوار تکیه دادم وگفتم: دیگه نمی ذارم عذاب بکشی.

قسمت هفتادوهفتم

سلنا

---------------------------


romangram.com | @romangram_com