#ارباب_صدایم_کن_پارت_151

شاهرخ: صدام رو میشنوی سلنا منم شاهرخ...چشاتو باز کن.

سعی کردم حرفی بزنم ولی واقعا از توانم خارج بود .

از کنارم بلند شد وبا حرص گفت: چی کار کردی تارکام ....اینه دستمزد اعتمادم.

تارکام: بس کن شاهرخ.

- چی رو بس کنم....بس کنم که یه گند دیگه بزنی....بیا تحویل بگیر ....حال و روزشو میبینی.

تارکام چیزی نگفت که شاهرخ گفت: دیگه نمیزارم اینجا بمونه.

تارکام: من نمی ذارم جایی ببریش.

شاهرخ: توقع داری پیش تو بذارمش.

تارکام:من.......

شاهرخ: تو چی ...ها....تا کی میخوای توی این لجنزار فرو بری....داری دیگرونو هم با خودت میکیشی پایین.

تارکام: اونا حقشونه.

شاهرخ: سلنا هم حقش بود...باورم نمیشه که مثل یه حیوون باهاش رفتار کردی.

صدای عصبی تارکام که میگفت تمومش کن قاعله رو ختم کرد.

دیگه صداشونو نمی شنیدم انگار خواب دوباره بهم چیره شد که تو دنیای بی خبری فرو رفتم.

*************************

تارکام

به چهرش که توی تب میسوخت نگاه کردم.

برای اولین بار از کاری که کرده بودم پشیمون بودم.

فکر میکردم با این کار حالم خوبه میشه ولی نشد.

اون آتیش هنوزم روشن بود وخاکستر نشده بود بلکه تمام تاروپودم رو فرا گرفته بود.

romangram.com | @romangram_com