#آجی_های_دوقلو_شر_و_شیطون_پارت_99
خودما انداختم رو تخت چشام بستم ..
چهره الهام اومد جلوچشام ..حرفاش سرما تکون دادم تافکرش از سرم بپره ..
ولی نشد ..اینقد فکر کردم ک چشام گرم شد وخوابم برد ..
#88
الهام *****
وهیییی از دست الهه ..ادرین بدبخت چیکار کرد ..مطمنن ..ادرین تلافیش سر من در میارع همیشه همینطوره. ...
وقتی ادرین رفت الهه از پشت اراد بیرون اومد .وباهاش حرف زذ چون دور بودم نشنیدم چی گفتن ..
داشتم اونها رو نگاه میکردم ک مامان صدامون زد واسه شام ..ماکان و امیر نبودن ..گلی خانم رفت صداشون بکنه ...
سفره رو زمین پهن کردیم همیشه وقتی جمعیتمون زیاد بشه بابا دستور میده سفره رو زمین بندازیم .. ...
امیروماکان خواب بودن ...
نگران امیر شدم ..چرا نیومد واسه شام ..اصلارنتونستم چیزی بخورم متوجه نگاه الهه و نرگس شدم ولی واسم مهم نبود ..بلندشدم از جام رو ب بابا گفتم :بابا من میرم بخوابم اشتها ندارم ..
بابا:دخترم ی چی میخوردی از صبح تاحالا ک چیزی نخوردی ..
+چرا خوردم بابا ..
عمو پوریا :پدارم بزار بچه رو خسته اس ..بعد روش وسمت من کرد وگفت :برو عموجان
الهه:شرت کم اجی ..
ادرین :من ب جای الهامم میخورم اراد :اره تو اخرش من هم میخوری فقط نمیدونم چرا ..شکم گنده نمیشی؟
الهه:اراد جان تای سال دیگ ..میبینیم ادرین موهای وسط سرش میریزه و شکمشم گنده میشه مث پنگونا راه میرع ...
همه خندیدن منم رفتم بالا..
(الان فک نکنید ک باز خودما حبس میکنم نوچ ..)
romangram.com | @romangram_com