#آغوش_تو_پارت_102
-بیا بریم اینجا موندن صلاح نیست
-امیر عباس نامزدی رو ب هم نزنی دودمانت رو ب باد میدم
-خودتم جز اون دودمانی حالیته چی میگی... در ضمن ب خداوندی خدا ببینم و بشنوم ی بار دیگه مزاحم ناموسم شدی قید برادری رو میزنم و اون جوری ک باید باهات تسویه میکنم
-عددی نیستی... از همین لحظه من دیگه تو رو آدم حساب نمی کنم چ برسه برادر
...خواستم برم سمتش ک نجمه مانع شد...
ترسیدم از حالش، مثل بید می لرزید...
بی خیال تهدیدهای امیر علی دست نجمه رو گرفتم و از پارک زدم بیرون...
عصبی بودم و آروم و قرار نداشتم... چرا از بین اون همه پسر اون همه آدم توی این کره ی خاکی امیر علی باید مزاحم نجمه میشد...
-امیر عباس نمی خوای بگی چی شده؟ خودتو کچل کردی از بس موهاتو کندی؟!
ب عزیز ک تو چارچوب در اتاق ایستاده بود نگاه کردم
-حالم بده عزیز.. فقط می خوام تنها باشم... خواهش میکنم...
-بگو دردت چیه؟ شاید بتونم کمکت کنم
رفتم سمت عزیز دستشو ب*و*س* یدم
-فقط می خوام تنها باشم همین
-با نجمه دعوات شده
نگاهی از سر ناچاری ب عزیز انداختم...
-عزیز ی چیزی می گیا اون طفلی اصلا اذیت می دونه چی هست
ی نفس عمیق کشید و از جلوی در کنار رفت
-خدا آخر و عاقبت شما جوونا رو ب خیر کنه...
درو بست و رفت و من همچنان عصبی اتاق رو متر میکردم... ن تنها حالم خوب نشد بدترم شدم دو روز تموم از خونه بیرون نرفتم....
سرم سوت کشیده بود از فکر کردن زیاد اما بازم ب نتیجه ای ک باید نرسیدم... هر چی عزیز حرف میزد و نصیحتم میکرد بی فایده بود...
توی اتاقم نشسته بودم روی ت*خ*ت* و سر ب زیر موهامو چنگ کرده بودم....
تقه ای ب در خورد و در باز شد
پوفی کردم
-عزیز گفتم می خوام تنها باشم..
درو بست و اومد سمت من....
دست ظریفی ک فرو رفت لا ب لای موهام باعث شد تا سرمو بلند کنم
نجمه بود با چشم های غمگین
-عزیز می گفت دو روزه از خونه بیرون نرفتی
نشست کنارم و همینجور ک نگاهش ب نگاهم بود صورتمو لمس کرد
-از من ناراحتین عباس آقا... من دیگه دانشگاه نمیرم قول میدم..
دستشو گرفتم و ب*و*س* یدم
-سلامت رو خوردی
لب گزید
-ببخشید سلام
ی لبخند کم رنگ نشست روی لبم
-علیک سلام خانوم خودم..... مگه من می تونم از دست تو ناراحت بشم.. تو ک همه اش پر از خوبی هستی..
-پس چی شده؟
نگاش کردم...
-اومدی آرومم کنی؟؟
سرشو تکون داد...
روسریش رو از سرش بیرون آوردم و موهاشو بو کردم... خم شدم و ی نفس عمیق از گردنش گرفتم... ب خودم فشردمش....
-امشب رو پیشم بمون نجمه...
تنش لرزید
بیشتر ب خودم فشردمش
-اگه دوسم داری اگه میخوای آروم بشم پیشم بمون...
هیچی نگفت... فقط سر ب زیر شد... نیاز داشتم ب بودنش... هیچ چیز و هیچ کس مثل خودش نمی تونست آرومم کنه...
اصرارم اثر کرد و نجمه شب پیشم موند و با بودنش کنارم مثل آب روی آتیش عصبانیتم فروکش کرد... درسته فردا صبحش عزیز بازخواستم کرد ک چرا نجمه رو مجبور کردم ب موندن و اونم با هزار مکافات خانواده اش رو مطمئن کرده ک خیالشون راحت باشه از بابت دخترشون ولی زنم بود.... اگه نبود... اگه می رفت.. بازم می شدم همون پسر عصبی و ناآروم.....
برگشتم سر کار اوضاع ب ظاهر برگشت ب حالت قبل با این تفاوت ک بعد از اون شب خانواده ی نجمه ی جورایی ما رو محدود کردن... ی ساعت مشخص برای گشت و گذارمون ک با سیاست پدرش می شد وسط ساعت کاری من و از اون گشت و گذار محروم شدیم... موند وقتی ک از سر کار بر میگشتم ی ساعت می رفتم خونه ی نجمه و اونم توی حیاط همو می دیدیم....
حتی از اومدن خونه ی عزیز هم محروم شدیم.....
مثلا می خواستن مجازاتمون کنن.. ولی ب چ جرمی؟
ب همین دیدارهای نصفه و نیمه خوش بودیم.. گاهی وقتا مرخصی ساعتی می گرفتم و می رفتم توی دانشگاه می دیدمش... برامون بزرگترین دلخوشی دنیا بود این دیدارهای یواشکی....
بعد از اون روز توی پارک دیگه امیر علی رو ندیدم.. یعنی نمی خواستم ک ببینمش...
romangram.com | @romangram_com