#زحل_پارت_93


بردیا ژاکتمو تنم کرد ،اصلا وا رفته بودم، شالو سرم گذاشت از جفت آرنجام دستمو گرفت و گفت:

_ پاشو می تونی راه بری ،درد نداری الان!

به بردیا نگاه کردم سطل آب یخ دوم با سطلش تو سرم خورد "بچه ها برای بردیاست؟"

دردم دوباره پیچید از درد رو صندلی پیچ می خوردم ،تنم عرق کرده بود ...

مانی _ وااای !وااای دِبلند کن بریم!

بردیا داد زد :با درد چه طور راه بره !یعنی من عقلمو دادم دست شما دو اا که کودک استثنایی هستین، زن حامله میاد تو طبقه ی سوم خونه ی بی آسونسور ؟!

مانی _ خوب مهری رو می آوردی این جا، زحلو می بردی اون جا ."مانی و طلعت خندیدند "

بردیا _ ساکت شو تو رو حضرت عباس....

_ زحل !

مانی _ تو چرا اومدی ؟بچه کو ؟

صدای سها بود ،مانی و سها باهم ازدواج کرده بودن؟!

romangram.com | @romangram_com