#زحل_پارت_91


بهناز _ تو نمیری طلعت که آخه اعلامیه برای چی آوردی ،داداشم منو می کشه...

طلعت _ خدامرگم بده ....بدو ببریمش بیمارستان.

من که داشتم از گریه هلاک می شدم ،صالح دو هفته است مرده، من نفهمیدم !تنها کسی رو که داشتم، مرد !

چرا کسی به من نگفت !اصلا چرا مرد؟ اون که خوب بود، فقط یه کم سرما خورده بود ...

این قدر جیغ زدم گریه کردم ،اصلا نمی شنیدم صدای طلعت و بهناز رو. و اعلامیه رو به سینه ام چسبونده بودم و زار می زدم...

صدای زنگ اومد ،طلعت به زور بهم یه لیوان آب داد ،صدای مرد اومد .

_ گفتم نگین شما دوتا منو پیر کردید"صداش! ...صداش...صداش... سرم پر از هوا شد صدای خودم تو گوشم پیچید :"به خاطر خونواده ات همه چیزو زیر پا می ذاری ؟"به خاطر خونواده ام همه چیزو زیرو پا می ذارم "اومد تو اتاق سر بلند کردم ...قلبم شورش کرد ،یا نمی شد ،خودشو به قفسه ای سینه ام می کوبید تا از سینه ام بیرون بیاد ؛اون بردیاست ،بردیا کجا بود ؟!با گریه گفتم :

_ اومدی بدبختی منو ببینی .

بردیا یکه خورده نگام کرد و گفت :چی ؟!وای خدا تو هنوز همون زحلی عوض نشدی !مانی ... اون کجا گیر کرده؟

مانی اومد تو اتاق بهناز داشت برای مانی تند تند توضیح می داد و مانی گفت:

_ سلام ،کیسه آبش پاره شده بردیا!

romangram.com | @romangram_com