#زحل_پارت_74
_ بابا جان من که الان اینو نمی تونم بگم، به خودت مصلط باش ...نمی خواد بیای ...وااای چه اشتباهی کردم بهت زنگ زدم،زنگ زدم باهات مشورت کنم که آرام.بخش بزنم یا نه...چی؟وااای ..اصلا من برای چی به تو زنگ می زنم؟...الو...سلام...ای بابا ،شماهانوبتی گوشی دستتون می گیرید ..خوبه به بخدا
خوبه ،من اصلا باید به دکتر خودش زنگ می زدم ...نه نه نه ،...
طلعت _ بیا آب بخور قربونت برم من ،با آقای سلمانی صحبت کردم گفت "فردا ساعت چهار تماس بگیریم". حال صالح خوبه ،حواسشونم به داروهاش هست .
بهناز اومد و با نفس های کوتاه گفتم :
_ بهی ...بهی نترس...من ...خوبم..
بهناز دستمو گرفت و گفت:
_ دکتر اجازه دارو نمی ده زحل ...،خودتو کنترل کن ،وگرنه مشکل ایجاد می شه .
سری تکون دادم..
فردای اون روز با صالح با صحبت کردم، اما چه صحبتی، من هر چه می گفتم ، اون جواب سر بالا می داد .."
قشنگ خون به جگرم کرد ،انگار نه انگار من به خاطر اونه که افتادم به این راه و کار ...حالا برای منم طاقچه بالا می ذاره ،غصه کم داشتم ،صالح هم قوز بالا قوز بود ،حداقل نمی گفت دو کلمه درست و حسابی جواب این بدبخت مادر مرده رو بدم، دلش خوش بشه.
دکتر سونوگرافی به بهناز نگاه کرد که با ذوق به مانیتور نگاه می کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com