#زحل_پارت_73
_ چه طور ی بهناز ؟این بارم بچه دارم، اما جلوتر فروختم "یه بغض سنگین تو سینه ام ترکید ...
این کجا بود دیگه؟!
نفسم بند اومد...بهناز به هول افتاد و طلعت و صدا کرد ...
طلعت تلفنو قطع کرد اومد سراغم ،بهناز گوشیشو برداشت شماره گرفت و طلعت گفت:
_ چته؟حواست هست؟حامله ای ها ،این بچه ها امانتند .
_ بچه ...بچه...بچه ی منن ،دارم می فروشمشون .
طلعت بغلم کرد بوسم کرد وگفت:
_الهی خواهر بمیره ،تو و صالح جوونید ،صالح از زندان در میاد، با هم بچه دار می شید...
_ من..من... چه طوری بچه امو می فروشم؟
طلعت _ عزیزم ،گلم ....درسته که مادر خونی این بچه ها تویی، ولی صاحبش یکی دیگه است ،یادت رفته برای صالح این کارو کردی؟ ...
رفت یه لیوان آب بیار....صدای بهناز و شنیدم که می گفت ":
romangram.com | @romangram_com