#زحل_پارت_70

_ مطمئن حرف نزن !منو ترک کرد ،ترک کرد ...حتی بهم فکر هم نکرد و رفت .

بهناز _ تو فکر نکردی شاید پدرش مرده..

با حرص و صدای خفه و گریه گفتم :

_ اصلا مرده باشه، چه طوری دو هفته منو یادش رفت، اون همه ی زندگی من بود و می دونست .

بهناز با غم و ترحم نگاهم کرد دستمو گرفت و گفتم:

_ منو کشت. من بعد بردیا دیگه زنده نبودم ،اولین شبی که صالح بغلم کرد حس کردم یه غریبه است !و این حس هیچ قت از بین نرفت، چون تنم، روحم بردیا رو می خواست بهناز .

بهناز چشماش پر از اشک شده بود با همون حال گفتم :

_ بردیا منو از اون چیزی که بودم هم، نابودتر کرد ،این قدر شب اول ازدواجم برام بی مفهوم و بی مزه وسرد بود که حتی یادم نمیاد چی شد ،صالح معاشقه کرد ؟مثل بردیا تو گوشم زمزمه ای کرد ؟یادم نیست ..تمام مدت را

بطه با صالح، غرق بردیا بودم ....تموم لحظه های بابردیا بودن رو مرور می کردم، چشمامو می بستم و می خواستم فکر کنم بردیاست اما نشد ...نتونستم دلم برای صالح سوخت،دلم برای حقارت خودم سوخت ...اما بدتر از همه صالح منو مثل بردیا که کشفم کرد و به خودم و شناسوند، بلد نبود و من هیچ وقت معنی زناشویی رو با صالح نفهمیدم. اون بدبختم ساده و کم توقع فکر کرد مدلم اینه که عین جسد این ور رو اون ورم بکنه، نفهمید که سر پر شور من با یه مرد دیگه به سنگ خورده بود و مردم.

بهناز _ این طوری نگو ...تو نمی دونی ،شاید به بردیا هم بد گذشته.

_ به بردیا هیچی بد نگذشته ،بردیا برنگشته ایران.


romangram.com | @romangram_com