#زحل_پارت_69

_ هیچی نیست ،تذکر می دادم.

طلعت به من یه نگاه شاکی کرد وسری تکون داد و باز مشغول تلفن شدو گفتم:

_ من می گم طلعت نفهمه، تو داد می زنی ؟

بهناز _ آخه..آخه انتظار نداشتم !

با غصه بهناز و نگاه کردم و گفت:به بردیا گفتی؟

_ به بردیا؟بردیا رفت، یه زنگ نزد بگه من رسیدم .

بهناز _ خوب پدرش بیمار بود !

_ بهناز!منو بی خبر گذاشت نه یک روز نه دو روز دو هفته !دو هفته یادش نیومد به من زنگ بزنه؟

بهناز دهنش باز شد حرف بزنه اما سکوت می کرد با بغض گفتم:

_ می دونی به من چی گذشت ؟وقتی می رفت می دونستم حامله ام، اما می خواستم ببینم بردیا منو می خواد؟... که بگم بهش، که بردیا ترکم کرد.

بهناز _ شاید ترکت نکرده


romangram.com | @romangram_com