#زحل_پارت_66
_ حرف یاد گرفته بهناز می بینی .
بهناز خندید ...اونا غرق حرف شدن ،من غرق دنیای خودم و غصه ی صالح...
زدم به شونه ی طلعت ، شاکی نگام کرد و گفتم:
_ ببخشید وسط غیبتت پریدم خواهر "بهناز خندید و گفتم":بیا زنگ بزن بگو کار واجب داری با صالح .
طلعت _ مگه خونه ی خاله است ؟
_ خونه ی خاله نیست، اما تو زبونشو داری ،راضی کن برن اونو بیارن پای تلفن، من دلم داره از دهنم بیرون میاد.
طلعت از جا بلند شد و بهناز گفت :
_ نامه بنویس براش، همه چیو توضیح بده.
_ نخوند چی؟
بهناز _ می خونه ،اون ازعشقه که لج کرده، می خونه...
_ به خدا حال خودمو نمی فهمم،من این انتخابو برای صالح کردم ،نه این که برم زن یکی دیگه بشم. خدا خیر بده این دکتره رو .کو؟من دیدمش ؟تموم شد رفت سه ماه هم گذشت ،صالح هنوز گیر کرده ،اصلا بهناز این صالح زبون منو هیچ وقت نفهمید من هر وقت هر چی گفتم پشت و رو شو فهمید ،ما هم زبون نیستیم ،دوستش دارما ...دوستش دارما ،دلم الان اون جاست. من کسی و جز صالح ندارم ،تنها کسی بود که منو برای خودم و می خواست ،صالح ساده ترین مرد دنیاست ،همه ی کسیه که من تو دنیا دارم .... بهناز دلم مگه میاد بذارمش برم با یکی دیگه ؟من چوب گذشته امو خیلی خوردم..
romangram.com | @romangram_com