#زحل_پارت_237


_جوابمو ندادی.

بهش نگاه کرد م و گفتم:همه ی کس و کارم مردن، نمی دونم با اجازه ی کی بهت "بله"بگم، فقط دو تا بچه هامون هستن...

بردیا باز سرمو بوسید و گفت:جای همه رو پر می کنیم باهم،جای همه شون دوسِت دارم .

بوسیدمش و گفتم:

_منم دوست دارم، بله.
این جا، پنج سال پیش، بدون هیچ قراری ، اشتباه بود.

بردیا_زحل من سال هاست این اتفاقاتو ، باید نبایداشو ، زیرومی کنم.تمومش کن،زندگی کن با هام جای تمام اون لحظه هایی که می خواستمت و نبودی،جای تمام اون آرزوهایی که توی اون اتاق تا صبح جلوی چشمم، با نبودنت مردن،جای تموم ای کاش های از دست رفته باهام زندگی کن...این قدر از اون روزام خسته و دردمونده ام که بی منطق با دیدنت عقدت کردم ، بی منطق تو رو کنار مهری نگه داشتم...بی منطق می خوام همه جا فریاد بزنم این زن حق منه،مال منه، بهش نزدیک نشید،روش حساسم...همه رو بذار کنار،فقط من و دوتا بچه ها،زندگی کن،چیزی نمی خوام فقط همین،شبیه اون سالی که کنارم بودی زندگی کن، بهم وابسته بودی و خیالم راحت بود که نمی ری،که خراب نمی کنی،که می خوای منو.

تو چشمای بی قرارش نگاه کردم وگفتم:مگه غیر اینه؟

بردیا_مهری پیش از این که زن باشه برای من شبیه یه دوش بود که سرمو بذارم روش به از دست دادهام آه بکشم،مهری رو دارم از دست می دم،زحل جلو چشمامی اما می ترسم که باز یکی بیاد همه چیزو بهم بریزه و تو نباشی،مهری نباشه...دیگه نمی تونم،من شبیه اون مردای بیرون نیستم، نمی تونم مثل مانی سریع بعد هدی دلبسته کسی بشم،تو رو به خاک بابات به حرفاو کارای کسی کار نداشته باش،دیگه من تنها نسیتم ، آوا و آوات هستند،زندگی کن زحل فقط همین...

"پس از تنها بودنم تو خونه برای این می ترسید که برم؟کجا؟چه قدر این همه سال الکی از هم ترس داشتیم ... این که من بترسم بردیا رهام کنه ، این که بردیا بترسه به خاطر بی پرواییم رهاش کنم و برم و به زندگی قبلیم برگردم. این قدر عجینیم با این ترسا که حتی الان که شرعا با همیم، هم با هم بودنمونو باور نداریم.

توی این شهر چندتا زندگی این طوریه؟شبیه ماست ؟ با چاشنی غرور،که به هم نگن چه قدر برای هم مهمن...به خاطر غرور از کنار هم رد می شن و در تنهایی از بی هم بودن عذاب می کشن؟


romangram.com | @romangram_com