#زحل_پارت_236


_آره یه گله بچه هان؟

بردیا خندید و آغوشش و باز کرد و تو بغلش رفتم و گفت:

زحل خانم گوشاتو باز کن چی می گم...

_باز امرو نهی؟

"بردیا خندید و کف دستشو رو سرم گذاشت و گفت":این تو چی می گذره؟

بوسیدمش و با خنده گفتم:فکرای ناجور "

بردیا خندید ، پر رنگ تر از همیشه و بعد خنده اش تبدبل به لبخند شد و گفت":ازت خواستگاری نکردم ،می خوام الان خواستگاری کنم...باهام ازدواج می کنی؟

با خنده گفتم:

_برو با بزرگترت بیا "ذهن هر دو مون به اون روز بعد بیمارستان وقتی مانی گفت می خواد با هدی ازدواج کنه، گفتم باید پدرو مادرتون بیاید، رفت"

بردیا خندیدو گفت:باید اون روز همون جا منم کار مانیو می کردم،دیر جنبیدم.

به آوا و آوات نگاه کردم،پنجه های دستمو توی پنجه های دستش قفل کردم،سرمو بوسید و گفت:

romangram.com | @romangram_com