#زحل_پارت_228
جوابشو ندادم و اسباب بازی های آوا و آوات رو از رو زمین جمع کردم،حس نفس تنگی داشتم،صاف شدم،چه سر گیجه ای گرفتم!بهناز از توی تراس گفت:
_زحل یه دستمال میاری؟"برگشتم دستمال بر دارم، دیدم مانی داره مو شکافانه نگام می کنه، سرمو تکون دادم و گفت:من دستمال می برم.
سها اومد و گفت:مادر اینا کجان؟
_تو تراس
سها_تو بهارو پشه تو تراسن؟
_پشه بند زدن، هوا بیرون خوبه
سها از بین اسباب بازی ها یه اسباب بازی برداشت و گفت:
_این برای سپنتاس، اشتباهی برداشتی."فقط نگاش کرد م و راهشو کشید و رفت،زنه دیوونه شده دست خودش که نیست!"
مانی اومد و گفت:چرا این طوری نگاش کردی.
_دلم برات می سوزه مانی ، از زن شانس نداری، همه یدیوونه ها به پست تو می خورن "مانی با اخم نگام کردو گفتم:
اینم سالم بود!،فکر کنم بعد ازدواج با تو هورمونای بدنشو ن بهم می ریزه ، می زنه به مغزشون.
romangram.com | @romangram_com