#زحل_پارت_208
آوا رو محکم تو بغلم گرفتم و برگشتم به آوات نگاه کردم، داشت با جغجغه اش بازی می کرد و بهناز گفت:
_شاید منم جای تو بودم ، می رفتم،اشتباه بردیا هم بود ، توی یه جنگ هیچ وقت،یک طرف مقصر نیست. بردیا باید بهت می گفت، به زبون می آورد. زن ها هیچ وقت با عمل مردا قانع نمی شن،زن ها باید بشنون،باید جلوشون زانو بزنن وبگن...زن ها این طوری راضی می شن،این طوری تا آخر عمر انتظار می کشن عاشق می مونند و به همه یمردم فریاد می زنند و اعلام می کنند این چیزی که مردها نمی دونند برای همین تو جهان پراز عاشق های جدا از همه.
مامان می گه خدا نظر داشته بهتون، چون دو تا دونه ی جدا شده رو باز به هم وصل کرد ، این بار دوتا گره هم سر و ته رابطه زد که جدا نشن، نه با نا اگاهی ، نه با لجبازیاشون.
زحل بعد سال ها بردیا اومد پیش ما، همون روز اول بابا مرد، اون جا داغون شد، بردیا اومد این جا و تورو که ندید شبیه یه درخت پیر شد،هیچ چیز ی خوش حالش نمی کرد،مدام اون آهنگو گوش می کرد، همون : "برگرد"
_برگرد بی تو نمی شه سر کرد
خاطراتت حالمو بد کرد
دارم می میرم بی تو، برگرد
بهناز_برای ما، این که بردیا حرف می زنه،دوباره زندگی می کنه،رنگش باز شده،چشماش برق می زنه، یعنی خوشحالی!
بلاخره رسیدیم خونه ی مادر بردیا،همون خونه بود،بدون سگ ها ی بردیا...یه آن تموم خاطرات پنج سال پیش از جلوی چشمام عبور کرد،من تو این خونه فهمیدم عاشقم،تو این خونه عشقمو،درد،خوشحالی و آرامش و...رو تجربه کردم و... از همین خونه رفتم و داغ به دلم گذاشتم...
دستمو رو گلوم گذاشتم، بغض داشتم،کاش همون روزا بردیا می گفت:
"زحل ازدواج کنیم ، اما به کسی نگو تا آبا از اسیاب بیافته...شاید این طوری هردو خوشحال و خوشبخت بودیم "
romangram.com | @romangram_com