#زحل_پارت_207
بهناز_معلومه که نمی دونه!تو فکر کردی بردیا ظالمه؟!به زن مریض بگه من برگشتم به عشق قدیمیم که الان مادر بچه هامه.
بهنازو غمگین نگاه کردم و گفتم:
_من آدمای معدود خوبی تو زندگیم داشتم،اما مهری خانوم...یه منشی داره که من خجالت زده ام
بهناز_بذار از اورژانس بیاد تو بخش، می ریم...
آوا زد زیر گریه و بهناز آواتو ازم گرفت و روی صندلی کودک گذاشت و گفت:
_بچه ی شیره خوره رو نمی ذارن که آخه برن دختر!بشین،بشین باید شیرش بدی.
نشستم تو ماشین و گفتم:مامان، یعنی منیر خانم...چه فکری در مورد من می کنه..."
سرم پایین بود ، نمی خواستم به چشمای بهناز نگاه کنم ، سکوت کرد،بی صبرانه سرمو بلند کردم گفتم:_از این که سقط کردم لعنتم کرد؟بچه ی بردیارو؟از این که بی هیچ عقدو رسمیتی هم خونه اش بودم ، از این که...
بهناز با اخم نگاهم کرد وگفت:
_هیچ کدوم!البته اگر عقد ببینتون بود، اون همه اتفاق بد نمی افتاد،از همه بدتر سقط،اون آوارگی توی روستا،تن دادن به ازدواج با کسی که دوستش نداشتی،خدارو شکر که صالح آدم خوبی بود اگه یه عوضی شیاد مثل اون مرتیکه ی نزول خور بود چی؟هان؟اگر مثل حشمت بود؟اگر تو به پست خود بردیا نمی خوردی چی؟
غم از دست دادن این دوتا طفل معصوم و چه طور تحمل می کردی؟
romangram.com | @romangram_com