#زحل_پارت_202
بردیا آرنجمو گرفت و کشید کنار رو جدی گفت:
_بچه هارو بر می داری میری خونه ی مادرم.
_چرا؟چرا؟برم اون جا برای چی؟
بردیا_مهری حالش بده،باید برم بیمارستان."
تو چشمای بردیا نگرانی شراره می زد،اون داره این نگرانیو به پای یه زن دیگه می ریزه...ولی این بار منم اندازه ی خودش نگران بودم،دلواپس اون کسی بودم که چشمای بردیا براش نگران بود، همیشه حسادت داشتم ، به هر کی که حتی کمی به جایگاه من نزدیک بود، اما مهری...
خودم ترسیده بودم و نگران هستم...مطمئنم اون هیچ وقت جای منو نمی گیره، برام شبیه یه خواهر بزرگتره تا هوو.
مهری رو روی برانکارد گذاشتن نگاهش به ما بود، رفتم طرفش باید یه چیزی بگم حداقل برای دلش...
_مهری خانم،نگرا نباش من حواسم به بچه هاهست من کاری بلد نیستم بکنم اما دعا می کنم..."یه بغض غریب اومد تو گلوم"مهری لبخند زدو گفت ":می دونم...
دستمو گرفت،دستشو تو دستم نگه داشتم گفت:
_زحل تو درد کشیده ای،از خدا بخواه کمتر عذابم ببینم..."بغض غریب و سنگینی تو گلوم متورم شد، با صدای لرزون گفتم":این چه حرفیه مهری خانم؟
بردیا_زحل...بیا بچه ها رو بگیر،باید ببرمش بیمارستان.
romangram.com | @romangram_com