#زحل_پارت_201


_چرا نمی شه؟همیشه می شه،شما بارها جلوشو گرفتید این بارم می شه.

مهری _از قدرت خدا دور نیست ، اما من خسته شدم.

_تازه بچه ها دارن بزرگ می شن؟مگه بچه نمی خواستید؟

مهری _چرا!دلم می خواست همیشه مادر باشم ، این حسرتو نمی خواستم به گور ببرم زحل...

"مهری تا چشماش پر شد من جلوتر زدم زیر گریه،این قدر درد داشتم که تا درد یکی رو می دیدم ، خودم نزده شروع به سوگواری می کردم.

اورژانس اومد و گفتن باید ببرنش بیمارستان ، گفتم:باید زنگ بزنم...به همسر...همسرشون...

مهری _نگران نباش،بردیا انتقالم می ده بیمارستان خودش

_بذار یه زنگ بزنم بیاد،من با دوتا بچه نمی تونم بیام...

مهری_می دونم عزیزم، می دونم...

بردیا نفس سوزان پله ها رو اومد بالا با نگرانی گفتم:

_بردیا...بردیا تشنج کرد...دهنش...دهنش کف کرد...

romangram.com | @romangram_com